![]() |
![]() |
|
| آموزش های مفید برای اعضا |
|
راستش چند شب خلاصه یادم اومد که لوکیشن فیلمبرداری باغ مظفر نزدیکای خونه ی ماس.....اما دقیقا کجاس؟ نمی دونستم.....برای همین با مامان رفتیم اونجارو کشف کردیم.....فقط ۵ دقیقه باخونمون فاصله داره....یه باغ بزرگ و قدیمی تو خیابون یخچال........جایی که ۱۰۰۰ بار موقع مدرسه رفتن از جلوش گذشته بودم ولی بهش نگاه هم نکرده بودم....یکی دو تا از هنر پیشه هاشو دیدم داشتن می رفتن تو..ولی برای من جذابیتی نداشت.....اینقدر که قبلا ها ازشون امضا و عکس گرفته بودم....خودم هم که وقتی تو اون فیلمه بازی کردم، خیلی وقته به جمع هنرمندان اضافه شدم....!!! خلاصه برگشتیم........شب دوباره مهران مدیری اومد به خوابم....با خودم گفتم حتما یه چیزی هست دیگه! وگرنه واسه چی باید مهران مدیری هی بیاد به خوابم؟!! برای همین شروع کردم به نوشتن......... یه قسمت برای سریال باغ مظفر نوشتم......به نظر خودم بد نشد....اما موضوع این بود که حالا چی کارش کنم؟!!! دیروز صبح زود رفتم اونجا که متنو بدم دستشون....با خودم گفتم:سنگ مفت ،گنجشگ مفت....!! یا ازم میگیرن یا نمی گیرن دیگه!! تازه چند شب هم هست موضوشون خیلی بی مزه شده....شاید متنم به دردشون بخوره......مامانم میگه:دختر تو چه ساده ای....اونا متناشونو قبلا نوشتن......متن تورو می خوان چی کار.......؟فکر کردی به همین راحتیه؟؟ ؟؟ با این وجود رفتم اونجا........دیدم ۲۰۰ تا بچه مدرسه ای دختر این ور وای سادن......۲۰۰ تا پسرشون اون ور......در هم بسته بود........هر چی زنگ زدم وا نکردن.......به بچه ها گفتم این مهران مدیری کی میاد؟ گفتن از همه دیر تر می آد......همشون منتظر بودن.......به من گفتن شما چی کار دارین؟ گفتم یه متن نوشتم می خوام بدم بهشون......یه دفعه همشون ریختن رو سرم.........دیالوگارو میکشیدن که ببینن........یکیشون میگفت :ببخشید شما ادبیات خوندین؟یکیشون میگفت: مهران مدیری آدم خوبیه؟اون یکی میگفت :سلام منو به مهران مدیری برسونین!! من هر چی میگفتم بابا.....خود منو هم راه نمی دن تو......مگه می فهمیدن......!!! هی تعدادشون زیاد تر شده بود.....به هم میگفتن:این نویسنده ی باغ مظفره!!! یکی از بچه ها هم اومده بود به زور از من شماره تلفن میگرفت!! خلاصه با هاشون خداحافظی کردم رفتم خونه......بابام گفت کجا بودی؟گفتم باغ مظفر.......!!!.اینقدر خندید که همه از خواب پریدن....به من گفت:فقط بهت بگم که واست متاسفم.......!! برو به جای این کارا زبانتو بخون....!!! .امروز دوباره رفتم اونجا....دوباره دم در شلوغ بود......متنارو دادم به دربونه.......گفتم میشه بدین به آقای قاسم خانی یا یکی از نویسنده هاشون........؟؟گفت :خودشون گفتن؟ گفتم نه.......حیف که آدم دروغ گویی نیستم....وگرنه رفته بودم تو ،با ۲ تا دروغ درست حسابی.......متنارو پسم داد....گفت نمی تونم بدم بهشون.........چند دقیقه وایسادم مردمو نگاه کردم......دختره با اون هیکل گندش گریه میکرد.....میگفت چرا با من بد حرف زدن؟؟ !!!! چرا منو راه نمی دن تو!! دوباره یکی دیگه از دربونارو دیدم......گفتم اینو میدی به آقای مهران مدیری؟ گفت اینا متن نمی خوان..۲ روز دیگه تموم میشه برنامه......گفتم حالا اتفاقی که نمی افته بدی بهشون.......ازم گرفت.....گفت باشه.....میدم بهشون............حالا خدا میدونه.......یا میده بهشون اونا خودشون میندازن تو سطل آشغال یا خود دربونه همون گوشه میندازه تو سطل آشغال!! یا این که متن منو به اسم خودشون می سازن تموم میشه میره.......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:25 توسط دختر مثبت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اهل تهرانم......
روزگارم بعد نیست...... یه لیسانسی دارم......... یه سر سوزن ذوقی.......... مادرم همیشه....... کتلت و قیمه و قرمه برام می آرد........ |
| پیوندها |
|
الهه ی عشق استاد منصوری زاده استاد مازیار ناظمی پسر های مثبت فرزاد آقای صادقی سالار و مکس پاتریک کامران نجف زاده |
|
RSS
|