![]() |
![]() |
|
| آموزش های مفید برای اعضا |
|
نمی دانم تا به حال عزیز ترین کس زندگی تان در دستانتان جان داده است یا نه؟ حتی تصور کردنش هم سخت است،اما من آن را تجربه کردم...... زمستان بود.......هوا خیلی سرد بود....سوزش گدا کش بود......در حیاط بالای سر او ایستاده بودم.......لحظات آخرین عمرش بود......گربه ی عزیزم.......دوست دوران تنهایی هایم.....نمی دانستم چه باید بکنم......می لرزید........عصر آن روز دامپزشک به بالای بالینش آوردم......گفت:آمپول های ۲۰۰۰۰ تومانی میتواند بزند.........آن موقع ۲۰۰۰۰ تومان خیلی بود........گفت بهتر است او را به دست طبیعت بسپاری اش تا بمیرد..........آه که آدمی چقدر میتواند خودخواه باشد.......... می لرزید........تمام بدنش پر از گل و کثافت بود......لای موهای بدنش چیزهایی چون پینه بسته بود.......لحظات واپسین عمرش بود.......من بی اختیار اشک می ریختم.......به(( آنها ))گفتم:بگذارید بیارمش داخل.....هوا سرد است......گفتند: نه.......کثیف است........میکروب دارد............آه که آدمی چقدر خودخواه است...........نمی دانستم چه باید بکنم.....برایش شیر داغ آوردم..........اما دیگر نمی توانست بلیسد.......گوشت لخم برایش گذاشتم..........ناله ای کرد.........فهمیدم می خواهد بخورد........اما نمی تواند.........زجر میکشید.........می لرزید.......ناگهان فکری به ذهنم رسید..........در آن هوای سرد تنها آغوش من بود که او را گرم میکرد..........خواستم بلندش کنم.........اما دیگر حتی به من هم اعتماد نداشت.........می خواست بگریزد............می خواست در خلوت بمیرد........اما من نگذاشتم...........او تمام زندگی من بود........نمی توانستم تنهایش بگذارم.....بغلش کردم......روی پاهایم گذاشتم........نفس عمیقی کشید.......انگار احساس آرامش میکرد........اشک هایم پیاپی روی صورتش می ریخت......نگاه کردم.........((آنها ))از پشت پنجره به حالت استهزا به من لبخند میزدند......دعا کردم.......خداوندا..........دوست تنهایی هایم را از من نگیر........ ناگاه ناله ی بلندی کرد.........دست و پا زد.......در حالت احتضار بود.......دلش می خواست به اتاق برود........به گرما نیاز داشت........در چشمانم نگریست............اشک هایم به روی صورتش ریخت.......مردمک چشم هایش رفت............و ناله ی بلندی کرد.........صدایش هنوز در گوشم طنین انداز است......دست و پا زد و دیگر تکان نخورد.............او در آغوش من جان داد......او مرده بود...........نمی دانم چه کسی میگوید قشنگ من روح ندارد؟ روح او به پیش خدا رفته بود..........و این تنها چیزی بود که مرا آرام میکرد...........وقتی صدای گریه های من شدت یافت(( آنها)) گفتند:بالاخره مرد؟.........گفتم آری.مرد..........آه که آدمی چقدر میتواند خود خواه باشد........تا نیمه های شب گریستم........هوا خیلی سرد بود. شروع کردم به کندن باغچه..می خواستم دفنش کنم.........او را درون خاک گذاشتم.....برای آخرین بار به او نگریستم......و خاک را به روی صورتش به آرامی ریختم.........کمی احساس آرامش کردم......فردای آن روز وقتی به بالای خاکش رفتم،خاکش جا به جا شده بود.....شک کردم......شروع کردم به کندن........((.آنها)) او را درون سطل زباله کرده بودند و به بیرون انداخته بودند......تا مبادا خانه بوی تعفن بگیرد.........آه که آدمی چقدر میتواند خود خواه باشد.......... از آن شب سیاه سال ها میگذرد..........از آن پس هر گاه ((آنها)) در سوگ کسی اشک میریزند،من می ایستم و لبخند میزنم.... برگرفته از خاطرات بچه مثبت بازپروری در ذهن:ساعت ۱۲ تا ۳ شب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 8:12 توسط دختر مثبت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اهل تهرانم......
روزگارم بعد نیست...... یه لیسانسی دارم......... یه سر سوزن ذوقی.......... مادرم همیشه....... کتلت و قیمه و قرمه برام می آرد........ |
| پیوندها |
|
الهه ی عشق استاد منصوری زاده استاد مازیار ناظمی پسر های مثبت فرزاد آقای صادقی سالار و مکس پاتریک کامران نجف زاده |
|
RSS
|