![]() |
![]() |
|
| آموزش های مفید برای اعضا |
|
به نظر من که بدترین نفرین دنیا اینه که بگی( ان شاءالله عاشق شی ولی به عشقت نرسی!) اما این قضیه که می خوام تعریف کنم در مورد یه چیز دیگس........ تو دانشگاه ،ما یه استاد داشتیم به نام آقای (غمخوار) که گویا ایشان دکترا داشتند اما دکترای قلابی یا اصل ، نمی دونم!؟ اما تنها چیزی که نداشتند سواد بود......اما با این وجود همه ازشون حساب میبردند و حتی استاد نمونه هم انتخاب شده بودند! تازه برای تقدیر همیکبار مدیر دانشگاه سر کلاس آمد و گل و تقدیر نامه برایشان آوردند.......(اون لحظه دلم می خواست تقدیر نامه رو بکوبم تو سر استاد......هر چند که این ها فقط فکر های پلیدی بود که به ذهنم میرسید و برای گرفتن نمره ناچار بودم همه چیز را قبول کنم) جالب اینجاس که خود استاد یه بار دلیل موفقیتشو توضیح داده بود: (من تو عمرم به هیچ کس باج ندادم)....!!.وقتی هم توی اتاقش می رفتیم در مورد تحقیقایی که بهمون داده بودن سوال کنیم،همیشه شکلات و آبنبات و گز و این چیز ها تعارف میکرد که بچه گول بزنه..............که من یک بار گفتم :نه استاد خیلی ممنون....نمی خورم........نمی خوام نمک گیرتون بشم! استاد کلی خنددید.....فکر کرد شوخی دارم.....اما من شوخی نداشتم..........می دونستم که یه روزی مجبور میشم پشت سرش حرف بزنم.برای همین نمی خواستم مدیونش شده باشم...... ما درس( شهرداری ها) و( سازماندهی و اصلاح تشکیلات و روش ها) رو با ایشون داشتیم...خلاصه ...کلاس سر ساعت ۱ بعداز ظهر شروع میشد و استاد پشت در آماده بود تا ساعت ۱ بشه بیاد تو....برای همین من از ترسم از ساعت ۱۲ سر کلاس بودم...کلاس شروع شد: استاد:(با لبخند) خوب .سلام خانم ها...حالتون که خوب هست ان شاءالله..... دانشجویان:بله...... استاد:خوب درسمون تا کجا رسیده بود؟ من:استاد .تا سر فصل دوم... یکی از دانشجویان: تق تق.......میشه بیام تو؟ استاد: (با خشم) برو بیرون خانم........کلاس ساعت ۱ شروع میشه.....الان ۱ و پنج دقیقس....... همان دانشجو:استاد..ترو خدا........بذارین بیام تو....... استاد:نمیشه خانم........مثل اینکه نمی فهمین......درو ببند برو ...وقتمونو نگیر.......... دانشجو: (در را با شدت از روی ناراحتی میبندد) استاد:کجا بودیم؟ دانشجویان: استاد سر فصل دوم استاد: به یکی از بچه ها اشاره میکند برو او را صدا بزن....... دانشجو: وارد کلاس میشود...استاد میگوید برای دفعه ی بعد باید برای همه شیرینی بیاوری تا دیگه دیر نکنی.........دانشجو هم با خوشحالی موافقت میکند.....دانشجویان هم می گویند:نه استاد.....شیرینی نه.....بستنی بیاورد...........و جرو بحث ادامه دارد......... استاد:(ساعت ۱:۳۰) خوب.....شروع میکنیم..سوالی چیزی که نداشتین؟ دانشجویان:نخیر.... من:بله استاد سوال داشتم استاد:بذارین درسمو بدیم ..خیلی عقبیم...شما بعد از کلاس سوالتو بپرس. من:(با ناراحتی): بله استاد. استاد: خوب.به نام خدای بخشنده ی مهربان...با توجه به این زمینه ای که قبلا اشاره کردیم ،ملاحظه می فرمایید که بر این مبنایی که وجود داره،این زمینه ها قبلا اشاره شده! خوب....تعریف سازماندهی رو کی میدونه؟ دانشجویان:(در حالی که از روی کتاب تقلب میکنند): استاد سازماندهی یعنی......... استاد: بله .....درست فرمودین....دیگه کی میتونه بگه؟ یکی دیگه از بچه ها: استاد سازماندهی یعنی........ استاد:بله......خوب......حالا که بر اساس این زمینه ها،تعریف سازماندهی رو مورد بررسی قرار دادیم،حالا یکی از خانم ها از روی کتاب بخونه که بیشتر توی ذهنتون جا بگیره....... خلاصه کلاس از ساعت ۱ تا ۴ طول میکشید و کسی حق نداشت از جاش جم بخوره........حتی آب و دستشویی هم تعطیل بود.......البته اون دیگه دست خودمون بود.اگر می رفتیم بیرون......برای همیشه باید می رفتیم بیرون.......برای همین من بعضی وقت ها از خستگی و کمر درد گریم میگرفت........۲ و ۳ بار سر کلاس از بد بختی اشک می ریختم........ چه بد و بیراه هایی که همه بهش نمی دادن.... خلاصه.......آخر ترم مادر یکی از بچه ها فوت کرده بود......ما شماره ی استاد رو با هزار زحمت گیر آوردیم که ازش خواهش کنیم این دانشجو با اون حالش بیاد سر جلسه ی امتحان و اسمش رو بنویسه و استاد لطف کنه ۴ نمره ی دیگه علاوه بر۶ نمره ی کلاسی که قبلا دانشجو گرفته بود عنایت کنه تا ایشون قبول شودن....اما استاد با خشم فراوان مخالفت کرد......... این دوست من این قضیه تو دلش موند....بد جور دلش شکست.........و در نهایت استادو نفرین کرد.........و استاد به فاصله کمی سکته ی قلبی کرد و دل همه خنک شد....... ترم بعد این دوستمون از روی ناچاری مجبور شد با همین استاد کلاس برداره.......استاد با دهن کج و کوله وارد کلاس شده بود ...و تا دوست منو دیده بود شروع کرده بود حلالیت طلبیدن.......که من اشتباه کردم.......من غلط کردم.......خانم شما منو نفرین کردین؟ دوست من هم به خاطر اینکه نمره بگیره گفته بود: نه استاد......ما حاضر نیستیم یه مو از سر شما کم بشه!! اما در هر صورت همه ی دانشگاه فهمیدن که نفرین دوست من،گریبانگیر استاد شده بود! خلاصه.......اگه استادین حواستون جمع باشه........... شما مسئولیت بزرگی به گردنتونه......نفرین بچه ها زود میگیره.!! و بد جور میگیره !!! (در ضمن فراموش کردم که بگویم،بالاترین نمره ی کلاس ۵/۱۷بود که من آن را کسب کردم) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 12:55 توسط دختر مثبت |
|
|
دوستان....شخصی با اسم من به وبلاگ شما می آید و فحش مینویسد...فکر کنم دیگه بدانید که چه کسی هست......اهمیت ندهید.. فقط باید بگویم برایت واقعا متاسفم.....امیدوارم به عذاب الهی گرفتار شوی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:47 توسط دختر مثبت |
|
|
نمی دانم تا به حال عزیز ترین کس زندگی تان در دستانتان جان داده است یا نه؟ حتی تصور کردنش هم سخت است،اما من آن را تجربه کردم...... زمستان بود.......هوا خیلی سرد بود....سوزش گدا کش بود......در حیاط بالای سر او ایستاده بودم.......لحظات آخرین عمرش بود......گربه ی عزیزم.......دوست دوران تنهایی هایم.....نمی دانستم چه باید بکنم......می لرزید........عصر آن روز دامپزشک به بالای بالینش آوردم......گفت:آمپول های ۲۰۰۰۰ تومانی میتواند بزند.........آن موقع ۲۰۰۰۰ تومان خیلی بود........گفت بهتر است او را به دست طبیعت بسپاری اش تا بمیرد..........آه که آدمی چقدر میتواند خودخواه باشد.......... می لرزید........تمام بدنش پر از گل و کثافت بود......لای موهای بدنش چیزهایی چون پینه بسته بود.......لحظات واپسین عمرش بود.......من بی اختیار اشک می ریختم.......به(( آنها ))گفتم:بگذارید بیارمش داخل.....هوا سرد است......گفتند: نه.......کثیف است........میکروب دارد............آه که آدمی چقدر خودخواه است...........نمی دانستم چه باید بکنم.....برایش شیر داغ آوردم..........اما دیگر نمی توانست بلیسد.......گوشت لخم برایش گذاشتم..........ناله ای کرد.........فهمیدم می خواهد بخورد........اما نمی تواند.........زجر میکشید.........می لرزید.......ناگهان فکری به ذهنم رسید..........در آن هوای سرد تنها آغوش من بود که او را گرم میکرد..........خواستم بلندش کنم.........اما دیگر حتی به من هم اعتماد نداشت.........می خواست بگریزد............می خواست در خلوت بمیرد........اما من نگذاشتم...........او تمام زندگی من بود........نمی توانستم تنهایش بگذارم.....بغلش کردم......روی پاهایم گذاشتم........نفس عمیقی کشید.......انگار احساس آرامش میکرد........اشک هایم پیاپی روی صورتش می ریخت......نگاه کردم.........((آنها ))از پشت پنجره به حالت استهزا به من لبخند میزدند......دعا کردم.......خداوندا..........دوست تنهایی هایم را از من نگیر........ ناگاه ناله ی بلندی کرد.........دست و پا زد.......در حالت احتضار بود.......دلش می خواست به اتاق برود........به گرما نیاز داشت........در چشمانم نگریست............اشک هایم به روی صورتش ریخت.......مردمک چشم هایش رفت............و ناله ی بلندی کرد.........صدایش هنوز در گوشم طنین انداز است......دست و پا زد و دیگر تکان نخورد.............او در آغوش من جان داد......او مرده بود...........نمی دانم چه کسی میگوید قشنگ من روح ندارد؟ روح او به پیش خدا رفته بود..........و این تنها چیزی بود که مرا آرام میکرد...........وقتی صدای گریه های من شدت یافت(( آنها)) گفتند:بالاخره مرد؟.........گفتم آری.مرد..........آه که آدمی چقدر میتواند خود خواه باشد........تا نیمه های شب گریستم........هوا خیلی سرد بود. شروع کردم به کندن باغچه..می خواستم دفنش کنم.........او را درون خاک گذاشتم.....برای آخرین بار به او نگریستم......و خاک را به روی صورتش به آرامی ریختم.........کمی احساس آرامش کردم......فردای آن روز وقتی به بالای خاکش رفتم،خاکش جا به جا شده بود.....شک کردم......شروع کردم به کندن........((.آنها)) او را درون سطل زباله کرده بودند و به بیرون انداخته بودند......تا مبادا خانه بوی تعفن بگیرد.........آه که آدمی چقدر میتواند خود خواه باشد.......... از آن شب سیاه سال ها میگذرد..........از آن پس هر گاه ((آنها)) در سوگ کسی اشک میریزند،من می ایستم و لبخند میزنم.... برگرفته از خاطرات بچه مثبت بازپروری در ذهن:ساعت ۱۲ تا ۳ شب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 8:12 توسط دختر مثبت |
|
|
۳ و ۴ شب پیش یه خواب عجیبی دیدم.........خواب دیدم یه پسر بچه به دنیا آوردم دارم بهش شیر میدم!!! خدا اون بالا سر شاهده.........من به تنها چیزی که فکر نمی کنم شوهر و بچس !!! قیافه ی بچم این شکلی بود:
شبیه من که ۱۰۰٪ نبود........شاید شبیه باباش بوده باشه......نمی دونم!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:33 توسط دختر مثبت |
|
|
یکی از هم وطنان عزیز که بسیار مومن و متعهد به قوانین خدا و پیامبر خدا هستند نوشته هایی در قسمت نظریات برای من ارسال نمودند : (برات متاسفم با این وبلاگ مسخره ات توی تازه به دوران رسیده که هر کی از این حرفها زد فکر کردی میگن روشن فکره نه داداش در ضمن وبلاگت اگه این مطلب رو پاک نکنی بسته میشه)
.بعد از پیگیری پی بردم که ایشان یک به اصطلاح (مبلغ دینی هستند) و وبلاگ ایشان هم در همین رابطه طراحی شده است. پس از گفتگوی طولانی با ایشان در باره دین و رعایت ادب و احترام با ایشان با این جملات رو به رو شدم: (این ها رو واسه **** نه واسه من چون تو اگه از اسلام بویی برده بود ولی فقیهت رو مسخره نمیکردی بدبخت ایشان (امام به حق) هستند تو اگر در دوران امامان هم بودی مثل عمر و شمر بودی من حاظرم با تو که به من میگی قرآن هم نخوندم درباره دین به مذاکره بنشینم تا ببیننیم کی پیروز میشه در ضمن تو اگه از دین بویی برده باشی زود جوش نمیاری و اگه به دستورات خدا بودی که نایب به حق اما زمان رو مسخره نمیکردی تو انقدر ترسویی که وبلاگت رو هم آدرسشو ندادی برات خیلی متاسفم دوباره من پاسخ ایشان را دادم و اکیدا تاکید کردم که من وبلاگم مطالب طنز هست و به هیچ عنوان قصد توهین به کسی را ندارم،در ضمن شما هم به هیچ عنوان قصد توهین به خانواده ی من را ندارید....به ایشان یاد آور شدم که آرزوی ظهور امام زمان از بزرگترین آرزوهای بنده هست.....و یاران امام زمان تقریبا شناخته شده اند و شما مطمئن باشید که جز آنها نیستید.......... .......شما مطالب وبلاگ من را درست مطالعه ننموده اید........ایشان بعد از ساعت ها وقت گذاشتن برای مطالعه ی وبلاگ من دوباره اینگونه پاسخ دادند: (فقط میتونم بگم هم خودت هم ********** هستید و گرنه مغلته نمی کردی اگه راست میگی بیا در باره دین بحث کنیم تا ببینم توی به اصطلاح مسلمون از اسلام میدونی یا من در ضمن خیای با حرفام سوختی نه ؟ در مورد امام زمان هم اینو بدون که گزاف گفتی چون هیچ مرجع تقلیدی اسم یاراشون رو نگفتن توی قرتی حالا دم در آوردی مثله معاویه لعنتی ادعا دین میکنی نه عزیز تو هنوز دهنت بو شیر میده که بخواهی خودت رو مسلمون بدونی اون هم مسلمون شناسنامه ای ! من آمار تو رو از اطلاعات گرفتم تو برو اول مانتوت رو جمع کن و تو عزاداری امام حسین اونجوری نیا بیرون در ضمن چون گنده تر از دهنت حرف زدی وبلاگت رو میدم ببندند) یکی از دوستان عزیز که از ایشون تشکر می کنم ،با اینکه شناختی از ایشون ندارم در پاسخ ایشان این مطالب را نوشتند: اي قربون سواتت علي جون. در ضمن قرار است که من با ایشان مناظره ی دینی و اخلاقی داشته باشم تا شاید ایشان بتوانند مرا ارشاد کنند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:11 توسط دختر مثبت |
|
|
پیام مقام معظم رهبری به آقای حسین رضا زاده: از اینکه مردم را خوشحال کردید صمیمانه تشکر میکنم. من هم تبریک میگم.... فقط یه چیزی !! این لباس وزنه برداران مرد خیلی بده........برای همین ما خانم ها خجالت می کشیم مستقیم مسابقه رو نگاه کنیم...واقعا خود صحنه است!.فقط اخرش که میگن :ورزشکاران..دلاوران...نام آوران......ما می فهمیم که مسابقه رو بردن.......آخه خداییش خیلی بده لباسشون.......لباس های این کشتی گیر ها که بد تر! حرکاتشون هم که دیگه....!!! این فوتبالیست ها هم که معلوم نیست چرا موقع ضربه های آزاد،وقتی دیوار دفاعی می بندن، دستشونو یه جای بد میذارن.......البته ببخشید ها! حالا که جمهوری اسلامی اینقدر پای بند به این جور مسائل هست..یه فکری برای ما خانم ها هم بکنن که حداقل تو ورزشگاه که نمی تونیم بریم،از تو تلویزیون بتونیم این مسابقه ها رو ببینیم!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:18 توسط دختر مثبت |
|
|
اولین برف زمستانی چهره ی تهران را سفید پوش کرد: صبح باید می رفتم کلاس زبان.....درسمو خوب نخونده بودم........بلند شدم دیدم همه جا پر برفه..............به به....دلم می خواست فقط یه ربع دیگه بخوابم......فقط یه ربع........درسمو که خوندم،دیدم تلفن زنگ زد.......خانمه گفت از کلاس زبان تماس میگیریم......امروز تشریف نیارین..کلاستون کنسل شده...........وای خدایا...........چقدر خوشحال شدم........رفتم پرده ی اتاقو زدم کنار.........پریدم رو تخت.......زیر لحاف گرم..........برفو از پنجره نگاه کردم...........وای چه لذتی داشت.............خیلی خوب بود..........خیلی............... -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- توصه ی اکید من به شما در شبهای زمستان: لطفا از خوردن هر گونه غدای باد دار شامل(آبگوشت،انواع حبوبات مانند لپه،نخود،عدس،لوبیا و سبزیجاتی همچون کلم) و رفتن به زیر لحاف جدا خودداری کنید.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 17:32 توسط دختر مثبت |
|
|
خلاصه رفتم با مشقت فراوان، کتاب های روانشناسی رو گرفتم که مطالعات (کارشناسی ارشد) امروز داشتم یه مطلب در درس( روانشاسی مرضی)می خوندم تحت عنوان:عقب ماندگی ذهنی نکته ی جالب توجه اینجا بود که (جنس مذکر ۵/۱ برابر جنس مونث بیشتر دچار عقب ماندگی ذهنی است!) کاریش نمیشه کرد عزیزان.....شاید در آینده من یه تحقیقاتی برای بهبود این موضوع انجام دادم هر کس مشکلی چیزی داشت از نظر روحی روانی دیگه میتونه با من در میون بذاره........من برای خدمت به مردمم نهایت سعیمو میکنم....... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:39 توسط دختر مثبت |
|
![]() شاید این جمعه بیاید....شاید..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 22:1 توسط دختر مثبت |
|
|
متاسفانه شنیدم که( ناصر عبداللهی )عزیزم (خواننده ی خوب کشورمون) در کما به سر میبره و هر ۲ تا کلیه هاش از کار افتاده..........امیدوارم یا به سلامتی دوباره برگرده یا اگه داره میره پیش خدا سلام من رو هم برسونه..........و جایگاه خوبی پیش خداوند منان داشته باشه........ من آهنگ (یا فاطمه بنت نبی )شو شاید پشت سر هم ۵۰ بار هم گوش می دادم.........صداش واقعا آسمانی بود........نمی دونم چرا اینجوری شد........تازه می خواستم برم ببینمش......... شما هم براش دعا کنید ---------------------------------------------------------------------------------------- ناصر عزیز دیروز در تاریخ ۲۹/۹/۸۵ بر اثر مرگ مشکوک در گذشت......میگویند بر اثر مسمومیت دارویی و ضربه سر در گذشته است.ولی من طور دیگری می اندیشم..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 5:34 توسط دختر مثبت |
|
|
چند روز پیش شنیدم که قراره یه زلزله ی مصنوعی در تهران ترتیب داده بشه.(۶ یا ۸ آذر ماه!).چون تهران روی گسل های بزرگی قرار داره و هر لحظه ممکنه یه زمین لرزه ی بزرگ اتفاق بیفته.......و مسئولین محترم مملکتی تصمیم گرفته اند که قبل از این زلزله ی بزرگ!یه زلزله ی کوچیک ترتیب بدن.......که مردم اماده تر بشن.....حالا اگه تو این زمین لرزه ی کوچیک یه سری آدم محترم زود تر بمیرن باید چی کار کرد؟؟ پیشنهاد:ببخشید....نمیشه این زلزلرو تو یه شهر دیگه آزمایش کنین؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 12:1 توسط دختر مثبت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اهل تهرانم......
روزگارم بعد نیست...... یه لیسانسی دارم......... یه سر سوزن ذوقی.......... مادرم همیشه....... کتلت و قیمه و قرمه برام می آرد........ |
| پیوندها |
|
الهه ی عشق استاد منصوری زاده استاد مازیار ناظمی پسر های مثبت فرزاد آقای صادقی سالار و مکس پاتریک کامران نجف زاده |
|
RSS
|