تبليغاتX
visitors ××دخترهای مثبت××
آموزش های مفید برای اعضا
باز سال نو وهزار تا بدبختی و دنگ و فنگ....(اخ....راستی... سال نوت مبارک!!)

امسال با آدم های زیادی آشنا شدم.....با اخلاق های مختلف....با قیافه های مختلف....اما نکته ی جالبش این بود که هیچ فرقی با سال های قبل که با اونها هنوز آشنا نشده بودم نکرد.....!!!! چند تا چیز رو خوب فهمیدم و اینکه زندگی داره تکرار میشه......و ادم ها همونن و عوض بشو نیستن.....نه....همه همونن......همونی که قبلا بودن....

امروز رفتم خونه ی یکی از دوستام شعله زرد پزون......گفتن بیا هم بزن.....حاجت بگیر....یکی از پسر ها گفت: آره....امیدوارم یه چک سر رام پیدا کنم چند میلیونی  ....یه ۲۰۶ مشکی بگیرم.....(حالا باباش داره ها)!!!.از این چرت و پرت ها!!!!.دختر ها شروع کردن به آرزو کردن..........آره......این به اون برسه...اون به این!!!  نوبت من رسید.....من ۱۰۰۰ تا آرزو داشتم.....شروع کردم به ارزو کردن:ای خدا...من به هالیوود راه پیدا کنم...سال دیگه مشهور شده باشم.....اینا هم همه خندیدن....گفتن ازرو کن  حداقل خوابشو ببینی!! گفتم فردا که نشسته بودین جلوی ماهواره دیدین من دارم فیلم خارجی بازی میکنم میفهمین.....

ولی واقعا خودم هم نمیدونم آرزوی واقعیم چیه؟تو میدونی؟

من فکر میکنم همه ی ما منتظریم...    حتی منتظر  چیز های کوچیک.....ولی یه چیز واقعی هست که هممون دنبالشیم..........که امیدوارم همه بهش برسیم......نمی تونیم اونو انکارش کنیم.....که حتما یکی از دعا های شب عید همه هست......باید بریم دنبالش.....حتما بهش میرسیم....  دل های زیادی پاش شکسته ولی ارزششو داشته......مطمئنم تو هم بهش میرسی....و اون چیزی نیست جز ........(پول) !!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 22:59  توسط دختر مثبت | 
همیشه به کسی دل ببند که قلب بزرگی داشته باشه تا برای وارد شدن به قلبش مجبور نشی خودتو کوچیک کنی!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 16:26  توسط دختر مثبت | 
روز بد نیبنی......تقریبا من امروز پنجشنبه ی خونین بود برام!!

۱۳ سال پیش بود که توی استخر داشتم غرق میشدم....اون موقع خیلی بچه بودم...تازه مثلا به غریق نجات هم سپرده بودن که حواسش به من باشه.......ولی وقتی که از خط رد شدم...........رفتم توی پر عمق و مرگو جلوی چشام دیدم.....فقط اون لحظه های آخر عمرم دستم به پای یه دختره خورد و منم پاشو گرفتم خودمو کشیدم بالا....دختره ترسیده بود.......وقتی به همه گفتم داشتم غرق میشدم گفتن: نه بابا.غرق نمی شی که.!!!!فکر میکنی!!!داشتم جون میدادم.....واقعا رفتم اون دنیا برگشتم................تازه بعدش دوباره خر شدم ...............گفتن بیا بریم کم عمق ترش.....رفتم کم عمق ترش!!.دوباره پام از اون نخه رد شد رفتم زیر آب......ولی این دفعش زود یکی رو گرفتم گفتم منو ببر اون ور تو رو خدا........حالا زنه غریق نجاته با اون هیکل گندش که هیچ وقت یادم نمیره،.نشسته هرهر،کرکر میخنده و واسه یکی خاطره تعریف میکنه..........بگذریم.....از اون روز به بعد هیچ کس جرات نمی کرد حرف استخر رو جلوی من بیاره.........تا امسال که تو دانشگاه تربیت بدنی درس شطرنج رو برداشتم......فرداش که خواستم برم فهمیدم که مثل اینکه شطرنج نیست.......شناس!!!!!!  دوباره چشام سیاهی رفت وقتی فهمیدم........هر کاری کردم گفتن نمیشه عوض کنی......باید بری........منم مجبور شدم برم مایو و کلاه و دماغ گیر و این چیزارو بگیرم.........

چه حسه بدی..اصلا نمی تونم بگم......تا اینکه امروز بعد از ۱۰۰۰ تا بد بختی رفتم.....دفعه ی قبلش هم که ۳ ساعت لخت شدیم دوش گرفتیم .....گفتن خانم ها.برین بیرون......استادتون نیومده...........خلاصه امروز استاد اومد و شروع کرد به درس دادن.....گفت اولین قدم اینه که نفس بگیری با دهنت بری زیر آب...بعد اون زیر با دماغ هوا رو بدی بیرون!! آقا ما هم به بچه ها سپردیم که هوامو داشته باشین.......البته قبلش با خانوادم خدافظی ها مو کرده بودم.....خلاصه......نفس گرفتم و رفتم زیر آب.......وقتی اومدم بالادیدم که کر شدم.....هیچی نمیشنیدم.....وای چه روز بدی بود.........دوباره گفت درس بعدی اینه که(........).منم هیچی نمیشنیدم.....رفتم جلو استاده گفتم میشه دوباره تکرار کنین.من نمیشنوه گوشم.......گفت نمیشنوه؟؟؟؟ گفتم به خدا نمیشنوه.........گفت برو از دوستت بپرس که بشنوی!!! انگار من شوخی دارم با استاده!!! خلاصه فهمیدم که باید بریم زیر آب.....چونمونو بچسبونیم به زیر گردنمون.........دستمونو قلاب کنیم دور زانو مون.....باسنمونو بدیم بالا تا سبک شیم بیایم رو آب.....بعد کم کم دست و پامو نو باز کنیم......وای........رفتم زیر آب........قبل از اینکه دستو پام باز شه دیدم دارم دوباره غرق میشم.افتادم به دست و پا زدن....که گرفتنم..........تازه استاده گفت بیا وای سا جلو من این کارو بکن......وقتی با هزار تا بد بختی رفتم زیر آب و برگشتم بالا.دیدم اصلا استاده داره با یه دختره حرف میزنه منو ندیده!!!!!!  چند بار این عمل تکرار شد..به من گفت این چه وضعشه....برو حذف کن.گفتم برای چی حذف کنم.تمرین میکنم..!!!!!!!!!!!!!!گفت آهان......اعتماد به نفس داری؟؟گفتم بله........حالا اون موقع آب از دماغ و دهنم میچکید.......اول که از سرفه داشتم خفه میشدم........یه دفعشم فکر کردم که انگار داره از دماغم خون میاد....حالا نگو آب تو حلقم گیر کرده.....کم کم داره میچکه بیرون.........چه قدر وحشتناک بود........اگه ۱۳ سال پیش ۲ بار داشتم میمردم،امروز ۱۰۰ بار داشتم میمردم........یه پنجشنبه ی خونین!!!!!!

حالا نمی دونم چه خاکی بر سرم بریزم..فکر کن من شاگرد اول دانشگاه باشم ولی نمره ی تربیت بدنیمو بیفتم!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 18:5  توسط دختر مثبت | 
این قضایایی که میگم عین حقیقته....

امروز که با صدای لگد زدن به در از خواب پریدم..هیچ کس خونه نبود....این آقا گازیه اومده بود گازو ببینه........یه سر و صدایی تو کوچه راه انداخته بود که نگو.......هی زنگ میزد.لگد میزد.....منم با یه قیافه ی ترسناکی رفتم دم در که یارو دهنش بسته شد....بی سر و صدا از کوچمون رفت!

ظهر داشتم میرفتم کلاس زبان،۵ دقیقه مونده بود که کلاسم شروع بشه...زود تاکسی گرفتم....حدودا ساعت ۵ دقیقه به ۲ ظهر بود که دیدیم خیابون شلوغه و دم باغ انگلیس تو خیابان قلهک ریختن بیرون دارن شعار میدن........منم که عشق این جور چیزام...ولی بهم دستور دادن که خودتو قاطی این چیزا نکن!!....خلاصه....کلاسم داشت شروع میشد ...منم مونده بودم تو ترافیک.....یه سری آدم ریشو هم داشتن شعار میدادن........خلاصه .من هم که از این چیزا سر در نمی ارم.فقط اون موقع می دونستم که باید خودمو زود تر برسونم  کلاسم......از تاکسی پیاده شدم.....مردم کنار خیابونا دست به سینه وایساده بودن.....یه سری هم عکس گرفته بودن دستشون میگفتن:الله اکبر.....الله اکبر........تو این گیرو دار ۲ تا از پسرای اراذل محلمونو دیدم که وایسادن اون وسط می خندن!!

حدود ۵۰۰ نفر سرباز ،گارد گرفته بودن.....من شروع کردم به راه رفتن وسط خیابون........ما شینایی که از روبه رو میومدن میگفتن خانم چه خبره؟ گفتم میخوان سفارتو بگیرن........یه دفعه دیدم سرباز ها با سپر و کلاه و باتوم دارن به سمت من می دوند.......اونا از روبه روی من می دوویدن...من هم واسه خودم بین اونا می دویدم تا یه کلاسم برسم.......تمام سر باز ها تعجب کرده بودن این دختره این وسط چی کار میکنه؟!........منم که این چیزا حالیم نبود........من فقط به کلاسم فکر میکردم.........یه دفعه فهمیدم که الان من درست وسط ارتش و گارد محافظت نظام جمهوری اسلامی گیر کردم!!....یعنی اگه یکی از اون سپر ها خورده بود تو صورتم...الان تو کما بودم!!!

خلاصه تا کلاس دویم...اما متاسفانه دیر رسیده بودم.....حالا شانس آوردم منو نگرفتن بگن این وسط چی کار میکنی!!! اگه تو تلویزیون دیدین یه دختره سبز پوشیده داره بر عکس سر باز ها میدووه...بدونین اون منم!!

وقتی داشتم برمیگشتم سر کوچمون ۳ تا پسر دیدم که مشکوک میزدن...اومدم جلو تر دیدم یه عالمه کارتون خالیو دم یه درخت قدیمی آتیش زدن در رفتن.......دیدم اگه اینجوری پیش بره تمام درخت آتیش میگیره.شروع کردم به خاموش کردن...............چند تا از کارتون ها رو که هنوز اتیش نگرفته بود انداختم اون ور.همه وایساده بودن نگاه میکردن........گفتم اقا کمک کنین.الان درخت آتیش میگیره.........اومدن میگن:خانم شما اینجا رو آتیش زدین؟؟؟؟!!!! من بد بخت!!.بیا خوبی کن..گفتم:۳ تا پسر اتیش زدن در رفتن.......۲ نفر کمک کردن آتیشو خاموش کردیم........یه دفعه پسره که اومده بود کمک گفت اینا چیه؟؟  دیدیم یه عالمه سرنگ اون زیر ریخته بودن که اتیش بگیره!!! حالا خوبه نگفتن سرنگ ها مال شما نیست؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه دستم یه کم سوخت.......الان پماد زدم.......یکی نیست بگه به تو چه؟ بذار درخت آتیش بگیره!!! هیجانش بیشتره!

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 18:7  توسط دختر مثبت | 
        (توجه : داستان ساختگی می باشد)

 

این عکسی رو که می  بینین، عکس بنگیه!!!  حالا بنگی کیه؟داستان داره......این بنگی رو که میبینید از اون بچه خلاف های روزگاره...به اون قیا فه ی مظلومش نگاه نکن!! از اون موذی ها و مارمولاک هاست!! تازه یه وبلاگ هم داره که از بد بختی اونو درست کرده تا دختر ها رو دورو بر خودش جمع کنه...اخه هیشکی محل سگش هم نمی ذاره....... داستان از این قراره که (بچه مثبت) رفته بوده  اسکی برای تعطیلات آخر هفتش......که این (بچه بنگی) برای وقت تلف کردن و متلک گویی راهی اونجا میشه.....اونجا بود که یه دل نه...صد دل عاشق بچه مثبت میشه که اون موقع داشته از اون بالا با سرعت رو برف لیز می خورده و می اومده ......این بنگی خلاف کار یه دفعه می ره جلوی بچه مثبت و با شدت به هم می خورن.....از اون لحظه به بعد مخ این بنگی مشکل دار میشه.......می ره جلوی بچه مثبت ...میگه شما سردته؟ بذار گرمت کنم دستشو می بره جلو...........تا میاد دستشو بندازه دور گردن بچه مثبت.....بچه مثبت جیغ و داد میکنه و همه میریزن رو سر بنگی و تا می خورده کتکش می زنن....کار می کشه به کلانتری.....تو کلانتری حسابی بنگی رو می زنن......بچه مثبت از بنگی شکایت میکنه و برای روشن شدن موضوع بنگی بازداشت میشه.......تو بازداشتگاه با چند تا آدم خلاف رو به رو میشه...و با اونا تصمیم میگیره که انتقامشو از بچه مثبت بگیره................................................

دادگاه تشکیل میشه و بنگی مقصر اعلام میشه و ۲ سال حبس بهش می خوره..... و تو زندان بود که (تزریقی )هم شد.......البته این ۲ سال زندان به خاطر بچه مثبت نبود....به خاطر اون موادی بود که توی جیبش گیر آورده بودن...و تازه فهمیدن که طرف قاچاقچی مواد هم هست.................. حالا که ۲ سال زندانش تموم شده اومده تا انتقامشو از بچه مثبت بگیره......بچه مثبت نمی دونه چی کار کنه!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 17:48  توسط دختر مثبت |