![]() |
![]() |
|
| آموزش های مفید برای اعضا |
|
خودم از پست قبلیم داشت حالم به هم می خورد گفتم دوباره مطلب بنویسم!
گاهی وقتا آدم اینقدر بهش فشار میآد که نمی دونه چی کار کنه؟...به کی بگه!! من به رفتار تمام آدم ها خوب توجه میکنم....تو این مدت تنها چیزی که دیدم این بود که یک سری آدم های عقده ای ، یک سری پست به دستشون رسیده و تا تونستند به زیر دستا شون زور گفتن.....حالا اونا به یه جایی رسیده اند و شاید بشه کمی حق بهشون داد.اما امان از اون ادم های بی جنبه ای که ظر فیت قبول محبت زیاد رو ندارن.....و یه کم که بهشون رو بدی شروع می کنن به جفتک انداختن! یه چیز دیگه هم که فهمیدم(با عرض پوزش از همگی)اینه که این ایرانی ها ۹۸٪ شون...دیوونه اند!!! یعنی روحشون مریضه........حالا چرا این حرفو میزنم: ۱- می خوان درو ببندن ،انگاربا در، مادر کشتگی دارن!(در تاکسی...در خونه...در محل کارشون و....) ۲-تو محل کارشون با ارباب رجوع مثل سگ برخورد میکنن! ۳-تا میتونن به دوستاشون دروغ میگن..هر چی بیشتر،بهتر ۴-تو محل کارشون به جای انجام وظیفه میشینن خاطره تعریف می کنن ،می خورن و میخندن! ۵ـ یکی مریض شه یا سکته کنه ،ته دلشون خوشحال میشه! ۶-الکی میگن عاشقن...از اون ور با صد نفرن!!! ۷-اگه عاشق بشن واسه یه چیز دیگس....یعنی به خاطر همه چیز عاشق می شن به جز به خاطر خود طرف! ۸- در مترو که باز میشه به قصد کشت،همدیگرو هل میدن! ۹-به زور ازدواج میکنن! ۱۰-اگه برن یه کشور دیگه ،وقتی برگردن..اسم ننه باباشونو فراموش میکنن! ۱۱- وسط وبلاگ خوندن ول میکنن میرن....یا وبلاگو نخونده نظر میدن! اینا نمونه های کوچکی از عدم تعادل روحیه که بین همه دیده میشه.... خلاصه اگه این وضع ادامه پیدا کنه ،ایران به بزرگترین دیوونه خونه ی دنیا تبدیل میشه!! اگه موارد دیگه ای از این حالت های روانی به نظرت می رسه بگو! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 19:44 توسط دختر مثبت |
|
|
می خوام یه داستان عشقیی واقعی برات تعریف کنم که مجبور شی تا آخرش بخونی!!
یادش بخیر..حدود ۵ سال پیش بود و من پیش دانشگاهی بودم...بگذریم...از اون خرخون های حرفه ای بودم که شب خواب نداشتم! برای همین یه اتاقی رو طبقه ی دوم خونمون به من اختصاص داده بودن تا به دور از هیاهوی خونه به مطالعه بپردازم....یه اطاق رویایی، ته خونمون....که پنجرش به سمت کوه و هوای آزاد باز میشد و من هم معمولا ساعت ۴ صبح از خواب بلند میشدم تا درس بخونم و حدودا تا ساعت ۷ صبح پرده ی اتاق کنار بود...وقتی هوا روشن می شد،و مردم از خواب بلند میشدن..پردرو می کشیدم....در طول این چند ساعت روی تمام دیوار های اطاق خلاصه نویسی می کردم(خلاصه ی عربی،زبان،ادبیات،تاریخ،فرمول های ریاضی)!!! غافل از اینکه توی ساختمون روبه روی خونمون که داشت ساخته میشد...یه پسر افغانی هر روز به تماشای من میشینه!!! ..........موضو اینجوری شروع شد که یه دفعه دیدیم یکی داره تو حیاط خونمون راه میره....وقتی رفتیم بیرون...گفت :منو این معمار خونه بغلی فرستاده که آشغال هایی رو که ریخته تو حیاطتون رو جمع کنم!! خلاصه....واسه ی خودش می پرید تو حیاطو ...تمیز می کرد و میرفت.....یه ۲ بار هم من براش شربت برده بودم که خستگیش در بره!!! از یه طرف یه پیره زنی همسایه ی ما بود که این بنده خدارو می کشید خونشون که کار کنه....اونم می رفت مجانی برای همسایمون کار میکرد..خلاصه این پیر زن همسایه ی ما کلی از این پسر افغانی راضی بود و باهاش حال میکرد!!!........کم کم هر شب می اومد در خونمون که ببخشید خانم....یخ بده!!(آخه تابستون بود..اونا هم یخچال نداشتن!!)...........این دیگه شده بود کار هر شبش.....نگو عاشق من شده بود ومن هم خبر نداشتم!!! جالبش اینجاست که هر شب هم یکی از دوست های افغانیشو با خودش می اورد که منو بهشون نشون بده!!!.....................یه روز صبح که دم پنجره نشسته بودم و سرم شدیدا تو کتاب بود، سنگینی یه نگاهو احساس کردم!!! سرمو که بلند کردم دیدم اومده وای ساده وسط ساختمون نیمه ساز...همین جوری گر وگر داره منو نگاه می کنه!!!منم نمی دونستم چی کار کنم!! هل شدم....زود پردرو کشیدم.....خلاصه اون روز آخرین روزی بود که پرده باز بود...از اون به بعد مجبور شدم حتی پنجره رو هم باز نکنم!!! یه روز صبح که داشتم می رفتم مدرسه....دیدم همین جوری داره دنبالم میاد!!! نمی دونستم چی کار کنم......راستی اسمش رو هم بگم....(اسمش یوم الله بود!!)......چند روز گذشت.........خواهرم اومد گفت این افغانیه هر روز میاد دنبال من تا مدرسه....... حالا نگو اول می اومده منو تا مدرسه همراهی می کرده....بعد می رفته خواهرمو همراهی می کرده....قضیه جدی شده بود........چند بار براش قیافه گرفتم که بترسه....ولی کارش از این جاها هم گذشته بود!! یه روز که داشتم از خرید بر میگشتم اومد کنارم!!! گفت :سلام! چرا دیگه به من محل نمی دی!! منم مونده بودم چی بگم!! همین طوری با من راه می اومد!! دیدم آبروم داره تو محل میره!!! گفتم:به سلامتی ساختمونتون تموم شد؟ گفت نه!.......من قدم هامو تند تر کردم....تا رسیدم تو کوچمون...اونم همین طور پا به پای من می اومد..بدون اینکه حرفی بزنیم!! یه دفعه دیدم آستین مانتومو گرفت! گفت: وای سا!! شماره ی خونتونو بده!!! من داشتم از ترس سکته می کردم!! تنها چیزی که به مغزم رسید این بود که گفتم: باشه.....باشه......الان بیا دم اون پنجره..منم میام اونجا بهت شماره میدم......!! اونم خوشحال شد...گفت باشه و رفت!!! رفتم خونه.....تا شب گریه کردم....شوک بهم وارد شده بود!! به مامانم گفتم.....مامانم دلداریم داد....ولی دیگه امنیت جانی نداشتم..... وصیت نامم رو نوشتم گذاشتم زیر تختم!!!!!...........چند روز گذشت........دیدیم تلفن خونه هی زنگ بی جواب میزنه........تلفن رو دادیم کنترل....با هزاز بد بختی شمارشو گیر آوردیم،فهمیدیم همین آقاس!!! دیگه مامانم کلی باهاش دعوا کرد....تا اینکه برگشت به مامانم گفت:من عاشق دختر شما شدم...میشه قاصد بفرستم برای خواستگاری؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آخ........چه شبی بود......چقدر من گریه کردم و اینا به من خندیدن!!!! دیگه موضو به گوش بابام رسید و خون جلوی چشماشو گرفت و دیگه نمی دونم چی شد!!! فقط چند روز بعد ،اون پیر زن همسایمون اومد گفت:این یوم الله حیف شد رفت...گفت از شما هم خداحافظی کنم!!! ...............در هر صورت.......فهمیدم که رفته شهرشون و خیالم راحت شد.......... هر سال وقتی ۲۲ بهمن شعار میدادن:۲۲ بهمن ماه.....یوم الله....یوم الله...من خندم میگرفت.....یاد اون می افتادم..تا اینکه چند روز پیش یکی رو تو خیابون دیدم عین اون!!! گفتم شاید اشتباه میکنم!!! تا اینکه شب ۲۲ بهمن رفته بودم بالای پشت بوم.....ببینم مردم الله اکبر میگن یا نه! یه دفعه دیدم یه چیزی اون ته تکون می خوره...نگاه کردم ....دیدم بله!!!! خود آقا یوم الله است....که یه خونه اون ور تر گیر آورده..........نزدیک خونه ی ما ....و واسه ی خودش زندگی میکنه!!!!!!! اونم منو دید....برق انتقامو تو چشماش دیدم!!! در واقع ،واقعا شد: ۲۲ بهمن ماه........یوم الله.....یوم الله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خلاصه این داستا نو تعریف کردم که دیگه اگه منو ندیدین حلالم کنین!!!! من آزروهای زیادی داشتم....ولی ناکام شدم!!!!!! راستی اگه باز هم داستان عشقی می خوای....۵۰۰ تا دیگه هم دارم برات تعریف کنم!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 12:34 توسط دختر مثبت |
|
|
اول از همه بگم اگه دلشو نداری نخون اینا رو.......
اخیرا یه چیزی دیدم در مورد جراحی زیبایی...نمی دونم اصلا خبر داری که چطوری پوست اون آدم هایی رو (که دارن به سوی اون دنیا می رن ) می کشن؟ اوخ اوخ.خدا نصیب نکنه...من که تصمیم گرفتم تا می تونم به خودم برسم که نیازمند این برنامه ها نشم....ولی باید برات تعریف کنم:اگه بخوان پوست صورتو بکشن..اول از همه آمپول بیهوشی رو می زنن که به طور موقت بری اون دنیا...بعد عمل آغاز میشه....از بغل گوش راست یا چپت شروع می کنن به بریدن....هی میبرن....هی میبرن....هی خون میاد....هی خون میاد.....تا برسن دم به نزدیک های شقیقه هات..... اما عمل بینی یه کم فرق داره.....اول یه امپول بی حسی میزنن تو بینی مبارک....البته قبلش بیهوش شدی ها !!! بعد دماغو ماساژ می دن تا کلا بی حس شه.....(البته بسته به بزرگی بینی ...مقدار آمپول بی حسی هم فرق میکنه)! بعد می رن تو سوراخ دماغ...اون تو رو می برن....غضروفتو که باعث شده دماغت به این روز سیاه بیفته می کنن....هر چقدر بیشتر کنده بسه دماغ کوچک تر میشه.....بعد میرسن به استخوان بینی....بعد یه چکش رو بر میدارن(خدا شاهده جدی میگم)!!! میکوبن از توی دماغ به استخونه....بعد استخونه کنده شده از بالای دماغ میاد بیرون....یعنی پوست بینی شکافته میشه و اضا فه ی استخون میزنه بیرون................بعد اون تو رو می دوزن تموم میشه.......پس فکر کردی واسه چی این بد بخت هایی که دماغ عمل کردن زیر چشاشون کبود میشه؟؟ اینقدر که چکش رو محکم زدن دیگه......!!!!! ولی با این تفاسیر آدم اگه بدونه عمل چطوری انجام میشه و وقتی که بیهوشه چه بلایی سرش میارن...عمرا بره زیر عمل جراحی زیبایی!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 17:50 توسط دختر مثبت |
|
|
به نظر من عشق چیز خوبیه....مخصوصا اگه بین ۲ تا دختر و پسر باشه!!!! اماوای از اون روزی که این عشق و عاشقی بین ۲ تا دختر باشه!!!!!
یکی از اون چیز هایی که در وجود دختر ها هست،حسادته...راستش داستان از جایی شروع شد که من یه دوست قدیمی داشتم واین دوست دختر قدیمی من خیلی از من خوشش می اومد! خوب البته منم ازش خوشم می اومد! تو غم و شادی هم با هم شریک بودیم..مادرش که فوت کرد تو امتحانای ترممون بود....منم از اون نوع بچه درس خون هایی هستم که موقع امتحانا دیگه هیچ کسو نمی شناسم!!! اما در هر صورت همه جوره در کنارش بودم تا این غمو احساس نکنه.....بعد از اون موضو اخلاق دوستم عوض شد، تمام دوستاشو از کنار خودش روند و گفت من تورو شناختم...تو تنها کسی هستی که یه انسان واقعی هستی....خلاصه این دوست من هی به من نزیک و نزدیک تر شد....طوری که خودش می گفت :(من عاشق توام!) تا اینکه سر وکله ی یه دختر جدید پیدا شد..یه دختر با روحیه ی شاداب...که با دوست قدیمی من زمین تا آسمون تفاوت داشت! همه جوره انرژی مثبت داشت و به من روحیه می داد.....کلی با هم می خندیدیم و شاد بودیم....اما این دوست قدیمی من نسبت به این دوست جدید واکنش بدی نشون داد....هر کاری کردم این ۲ تا با هم خوب بشن نشد....یعنی این دوست قدیمی من نمی تونست ببینه که کسی با عشقش(من!!!) رابطه داره....خلاصه من بدبخت بین این ۲ تا گیر کرده بودم....هر ۲ تاشون دوستم بودم....بالاخره قرار شد بینشون با عدالت رفتار کنم...یعنی اگه به این یه بار زنگ زدم...به اون یکی هم یه بار زنگ بزنم!! روز (ولنتاین) واسه هر ۲ تاشون کادو بخرم!!! خدا اون روزو نیاره....تازه فهمیدم بعضی از این پسر ها چی میکشن!! تا اینکه این عشق به جایی رسید که دوست قدیمی من به من گفت:ببین،من دیگه نمی تونم تحمل کنم! تو داری به من خیانت میکنی!!! دیگه طاقت ندارم....برو....برو با همون دختره ی سیاستمدار که بینمونو به هم زد.....۷ ماهه این وضعو تحمل کردم...هی به روی خودم نیاوردم..........تو خیلی پستی......تو امروز که من رفتم اون ور نشستم ،نیومدی پیش من بشینی...!!پیش اون دختره نشستی.....!!تو امروز انتخابتو کردی....دیگه نمی تونم باهات ادامه بدم............. ولم کن............ولم کن!!!!!!!! منم گفتم هر طور راحتی.... و..........گذاشت و رفت!!!!!!!!!!!!!! به نظر من واقعا مسخرس....من با اینکه خودم دخترم، واقعا هنوز نتونستم این دختر ها رو بشناسم! فکر کنم الان این دوستم عکس منو گذاشته جلوش داره گریه میکنه!! ولی من آخه باید چی کار کنم واقعا؟؟؟؟ اصلا سر در نمی آرم!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 21:36 توسط دختر مثبت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اهل تهرانم......
روزگارم بعد نیست...... یه لیسانسی دارم......... یه سر سوزن ذوقی.......... مادرم همیشه....... کتلت و قیمه و قرمه برام می آرد........ |
| پیوندها |
|
الهه ی عشق استاد منصوری زاده استاد مازیار ناظمی پسر های مثبت فرزاد آقای صادقی سالار و مکس پاتریک کامران نجف زاده |
|
RSS
|