تبليغاتX
visitors ××دخترهای مثبت××
آموزش های مفید برای اعضا
 

داستان از اینجا شروع میشه که مادر گرامی من طرفدار سفت و سخت تیم پیروزی است واز طرفه دیگه خواهر گرامی طرفدار تیم استقلال....من هم این وسط نقشی نداشتم...تا اینکه متوجه شدم یکی از بازیکنان تیم استقلال(پیروز قربانی) توی دانشگاه ما در حال درس خوندنه....خلاصه یه روز که تو راهروی دانشگاه نشسته بودم با دوستم،داشتیم در مورد این آقای عزیز حرف می زدیم که یه دفعه سر و کله ی آقا پیدا شد...بیچاره برای اینکه بچه ها سر به سرش نذارن،تا میاد دانشگاه میره توی دفتر تربیت بدنی تا کلاسش شروع بشه.....خلاصه به دوستم گفتم:ببین! این تو چه تیمی بازی میکرد؟ گفت: تو استقلال...گفتم :مطمئنی؟؟اشتباه نگی ها!! گفت برای چی؟ می خوای چی کار کنی؟؟گفتم کارت نباشه!

خلاصه وقتی از در تربیت بدنی در اومد گفتم:آقای پیروز قربانی!!!!!!!! گفت بله!   بعد دیدم اومد جلوم ....حالا منم مونده بودم چی بگم....یکی نیست بگه مرض داشتی؟؟  فکر کرده بود می خوام امضا بگیرم!!!!خلاصه .................اومدجلو ...من گفتم....ا......ا......آبیته!!!!!!!!!  بیچاره اینقدر خجالت کشید!! گفت قربان شما....بعد رفت.....حالا از این ور مگه میشد جلوی این دوستمو بگیرم؟؟ تمام راهروی دانشگاهو گذاشته بود رو سرش...هی میخندید!!! بالاخره مجبور شدم دهنشو با دستم بگیرم!(آخه قبل از این جریان یه اتفاق دیگه هم افتاده بود که اینجا نمی تونم بگم که به خنده دار شدن این جریان کمک می کرد)!!!!!!

این جوری شد که از اون روز به بعد من گرایش به تیم استقلال پیدا کردم.....اما اصل ماجرا اینه که این (سلطان=علی پروین) معلوم نیست که حرف حسابش چیه؟ خدا وکیلی خودش نگفت که من تو همین ورزشگاه ،۳۵ سال پیش با بازیکنی خداحافظی کردم و از اون به بعد دیگه مربی شدم.....حالا هم میگم خدافظ ای فوتبال...خدافظ...خدافظ........................یه دفعه دیدیم فرداش دوباره پا شده اومده تو ورزشگاه!!!!!! ........نمی دونم....      یعنی واقعا مردمو خر فرض کرده ؟؟ اگه نه...پس چی فرض کرده؟؟

پس یادتون باشه......اگه یه سلطانی !!! یه روز بهتون گفت خدافظ ...یعنی همون سلام!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 13:6  توسط دختر مثبت | 
سلام.نمی دونم چند وقت به چند وقت مریض می شین....ولی امیدوارم که مثل من نباشین....

اصل موضوع از این قراره که شخصیت آدم ها چند دسته هست.......یه دستشون این مدلی هستن که تا ناراحت میشن یا استرس بهشون وارد شد زود این غصه ها جمع میشن تو گلوش و گلودرد می گیرن...من بدبد بخت هم یکی از همین آدم هام...

البته از (  آقای دکتر عزیز) که خواننده ی وبلاگم هستن تقا ضا دارم اگر اشتباه میگم اصلاح بفر مایند....خلاصه ....من دوباره به خاطر اذیت و آزار  دوستای ناباب!!،صبح که بلند شدم دیدم گلوم دوباره.........بله........از این بد تر نمی شد.....چون می دونستم چی در انتظارمه!! به هزار زحمت..کشون کشون رفتم دکتر(مثل همیشه)... دکترام که دیدین...اولش میگن: خوب چی شده؟ .................منم که امادگی قبلیم زیاد بود زود تر گفتم گلوم درد میکنه...یه آمپول ( یه میلیون و دویست )لطفا بنویسین....دکتره چشاش ۴ تا شد!!  با خودش گفت این چقدر وارده!!!  بعد دیدم داره یه عالمه چیز مینویسه......   گفتم چی مینویسین دکتر.....گفت:  ۴ تا آمپول  برات نوشتم....(تا حالیت شه واسه من ادعای فضل نکنی!!!!!!!!!!!!!) گفتم یعنی اینقدر حالم خرابه؟؟ گفت:ببین،اول باید این ۳ تا آمپولو بزنی، بعد این آخری رو بزنی....فهمیدی؟؟  منم به روم نیاوردم...تو دلم گفتم(فکر کردی زرنگی!!!...من همون آخری رو می زنم!!!)

خلاصه رفتم اون آمپول آخریه که یه میلیون و دویست(پنادر) بود رو گرفتم بردم که تزریق کنم!!!  نمی دونم چرا به جای تزریقاتیه...یه دکتر متخصص آورده بودن اونجا.....دکتره شبیه بابا نوئل بود !!!! (چقدر هم مهربون بود)!!!! تازه آهنگ خارجی هم گذاشته بود!!! گفت :خوب عزیزم.....۳ تا آمپول قبلیتو زدی؟؟؟!!!! من چشام ۴ تا شد...گفتم :نه....گفت :تست چی؟ کردی؟ (حالا تازه تست کرده بودما!!!!)گفتم نه!!....گفت ببین....باید اون ۳ تا آمپول قبلیتو بزنی تا این آخریه اثر کنه....فهمیدی عزیزم؟؟ ............خلاصه مجبور شدم برم اون ۳ تا قبلیارو که گرفته بودم ولی نیاورده بودم.....دوباره از خونه بیارم.....بعد دیگه بقیشو که خودتون میدونین!!  خلاصه وقتی داشت آمپول اولی رو نثارم میکرد.....فهمیدم که هدیه ی کریس مسو از بابا نوئل گرفتم!!!  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 14:32  توسط دختر مثبت |