![]() |
![]() |
|
| آموزش های مفید برای اعضا |
|
این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شد.
www.dokhtaremosbat.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 13:6 توسط دختر مثبت |
|
|
بچه تازه عمل کرده وجای بخیه هایش دردمیکند):آی........مامان......گشنمه...... مادر:دهنتو ببند بچه بچه:مامان خوابم میاد..... مادر:گفتم سر و صدا نکن حوصلتو ندارم. بچه:مامان جای بخیه ام خیلی درد میکنه.(مامان خوابم میاد) مادر:(حالا خوبه تازه از اتاق عمل درش آوردم ها.اونجا همش خواب بود!!!!!!!)مادر:میزنم تو دهنتا....بسه دیگه...(تق...تق) بچه:آی...........ووووووووووووووووای........... مادر:دختره ی پتیاره.همش گریه میکنه.خفه شو بچه. بچه:
آخه مادر بی فهم و شعور.بچت از اتاق عمل در اومده ،نمی دونی اثرات داروی بیهوشیه که خوابش میاد.آخه نفهم.بچه رو چرا میزنی؟؟! یکی نیست بگه آخه تو که خودت هنوز آدم نشدی ،واسه چی میخوای یه نفهم دیگه تحویل جامعه بدی؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 22:45 توسط دختر مثبت |
|
|
چند روز پیش می خواستم برای ارتحال امام،سیاه تنم کنم.اما یادم رفته بود که ایشون خیلی وقته زنای ایرانو مشکی پوش کرده. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 23:14 توسط دختر مثبت |
|
|
امروز سرم خیلی درد میکرد.چایی نخورده بودم.رفتم سر کار.خلاصه گفتن بیا حقوقتو بگیر.خلاصه حقوقمو که گرفتم سر دردم خوب شد. خودم هم فکر نمیکردم اینقدر پولکی باشم! حالانمی دونم با حقوقم چی کار کنم.برم سهام بخرم یا بندازم تو کار برج سازی یا تلویزیون ۲۴ ساعته بزنم؟
خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 23:7 توسط دختر مثبت |
|
|
آخه پدر بزرگ عزیز،مادر بزرگ عزیز.چرا وقتی که نوه تون به خاطر اینکه آلزایمر دارین،دلش به حالتون میسوزه و گوشی موبایل دوربین دارشو میده بهتون،ور میدارین، میرین میشینین تو پارک،به این و اون پز میدین؟ حالا بر فرض هم که پز دادی،دیگه چرا وقتی چشمتون نمیبینه و عینک با خودتون نبردین ،میزنین تمام فایل های گوشی رو delete میکنین؟حالا فایل ها رو هم delete کردین،چرا دیگه blootoothe گوشی رو میدین دست یه بچه که از اون ورا داشته رد میشده،روشن کنه؟!!! عکس میفرستین واسه بقیه؟ اون وقت میگین چرا فیلم زهرا امیر ابراهیمی در اومده. آخه شما که به تکنولوژی روز آشنایی ندارین،چرا این کارا رو میکنین؟؟خجالت داره واقعا......... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:41 توسط دختر مثبت |
|
|
من در همین جا تولد استاد گرانمایه و ارزشمند آقای( مازیار ناظمی) رو تبریک میگم و امیدوارم ۶۰۰ سال سایشون بالا سر ما جوونا باشه! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 23:31 توسط دختر مثبت |
|
|
خوب،من چند وقتیه که مشغول به کار شدم.از کارم هم راضیم! اما من چند تا همکار دارم که یکی از اون دختر ها که خیلی خوشگله، روز اولی که دیدمش حالش خوب نبود،یعنی نشست رو زمین و اشک تو چشم هاش جمع شد.بهش گفتم چی شده؟گفت هیچی.دست و پام درد میکنه!منم براش یه آب قند درست کردم! خلاصه هر چند روز یه بار این اتفاق تکرار میشد تا اینکه دیروز خیلی حالش بد شد.دوباره رفتم پیشش،گفتم باز چی شده؟گفت هیچی.چشم هاش قرمز شده بود.گفتم آخه یعنی چی؟گفت هیچی.فقط دلم میخواد سیگار بکشم الان!!!! هیچی دیگه.......نگو خانم معتاده!هی پاهاشو می مالید! اون یکی همکارم هم میگفت که من دیروز با دوستام کافی شاپ بودیم!گفتم خوب.حالا خوش گذشت؟گفت :نه! گفتم چرا؟گفت:آخه قلیوناش خوب نبود! گفتم مگه کافی شاپ قلیون داره!!! گفت :آره.کافی شاپ همه چی داره! اما هیچ قلیونی مثل قلیون خونه ی خود آدم نمیشه!! به امید ظهورش! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:9 توسط دختر مثبت |
|
|
حتما با اسم آقای (احمد حلت) سردبیر مجله ی موفقیت آشنایی دارید،نمی دونم تا حالا به کنفرانس های ایشون رفته اید یا نه.اما من می خوام یکی از کنفرانس های ایشونو که درباره ی موفقیت شغلی بود براتون توضیح بدم: آقای حلت:دوستان و یاران صمیمی....حالتون چطوره؟ مردم:(در حالیکه با زور دستاشونو به هم می کوبن):عالیه..........یعنی دیگه ما خیلی تحت تاثیر کنفرانسیم. آقای حلت:دوستان....من می خوام امروز یک نمونه ی بارز یک انسانی رو که کار نداشته اما با خلاقیت خودش تونسته کار و بارش بگیره رو بهتون معرفی کنم.....این شما و این (علی واکسی.......) علی واکسی روی صحنه میاد با یه( جعبه ای شبیه جعبه ی گیتار) با (کراوات )و (موهای ژل زده )و (تر و تمیز.) آقای حلت:ببینید دوستان......این شخص کار نداشته.اما خلاقیت به خرج داده، و از طریق اینترنت هر کس بخواد بهش ایمیل میزنه ،میره کفششو واکس میزنه........توجه کنید.......رمز موفقیت این فردو.....خوب....آقای علی واکسی در جعبه تونو باز میکنید ما ببینیم ؟؟ علی واکسی(در جعبه را باز میکنه): صدای آهنگ دیوونه دیوونه ی منصور به گوش میرسه....که وقتی برای مردم واکس میزنه مردم حوصلشون سر نره. مردم ذوق میکنن و دست میزنن........ما هم مثل بقیه ذوق میکنیم......... آقای حلت:دوستان....شما باید خلاقیت خودتونو به کار بندازید......اگه بیکارید ،برین یه جا بگید یه سال من براتون (مجانی) کار میکنم....برید مجانی کار کنید........روز اول بهتون فوت و فن رو یاد ندن.....روز دوم یاد ندن..بالاخره که یاد میدن.........!! آقای حلت:دوستان..حالتون چطوره؟؟ مردم: عالییییییییییییییییییییییییه !!!!!!!!!!! ----------------------------------یک ماه بعد----------------------------------------------------------------- بچه مثبت: (ساعت ۱۱ صبح) الو....مجله ی موفقیت؟؟ سلام.ببخشید میتونم چند دقیقه با آقای حلت صحبت کنم؟ منشی: نه عزیزم......ایشون دیگه مشاوره نمی کنن. چی کارشون دارید؟ بچه مثبت:من یه کار واجبی دارم...می خوام با خودشون حرف بزنم.....به نفعشونه. منشی:اگه کارتون خیلی واجبه،عصر ساعت ۵ تماس بگیرید. بچه مثبت: (ساعت ۵).........الو میشه باهاشون صحبت کنم.خودتون گفتید ساعت ۵ تماس بگیرم. منشی:من وصل میکنم.اما خانم.فقط ۱ دقیقه ها..بیشتر نشه.....ایشون تو جلسه اند.( البته از همون جلسه ها!) بچه مثبت:الو آقای حلت؟سلام.خوب هستید؟ آقای حلت:سلام عزیزم.بگو قربونت برم.من تو جلسم ،زیاد نمی تونم حرف بزنم(خانم اون درو ببند..) بچه مثبت:ببخشید شما تو یکی از کنفرانساتون گفتید که اگه ما کار نداشتیم بریم یه جا مجانی کار کنیم تا فوت و فنو یاد بگیریم.با این حساب،من میتونم بیام تو (دفتر مجله ی موفقیت )براتون مجانی کار کنم؟ آقای حلت(در حالیکه جا خورده ولی به روی خودش نمیآره): قربونت برم عزیزم. این نظر لطفته که می خوای برای ما این کارو بکنی.خوب برو دفتر (فلان جامون) اونجا فرم پر کن.ما هر چند وقت یک بار استخدام داریم. بچه مثبت:ببخشید.برای مجانی کار کردن هم باید فرم پر کنم؟؟!!! آقای حلت:خوووووب......ا......نه.......اونجوری که نمیشه.......خوب..........ببین من تو جلسم عزیزم..... حالا شما برو فرمو پر کن......... بچه مثبت: ممنون..... خیلی لطف کردین واقعا.(حالا شما حالتون چطوره؟؟) .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:29 توسط دختر مثبت |
|
|
ایجاد دانشگاه کارآفرینی = ایجاد اشتغال برای جوانان این مرز و بوم از جمله اشتغالات عمده و اساسی این مرز و بوم (شغل شریف پارکبانی) است که پس از ساعت ها شور و مشورت درباره آن ،در شورای شهر و شهرداری محترم ،این شغل به تصویب رسیده است. از مزایای عمده ی این شغل،ایجاد درآمد برای لیسانسه های عزیز است که ۴ سال یا بیشتر در دانشگاه وقت خود را صرف تحصیل (علم و دانش) کرده اند. دیگر مزیت آن کسب درآمد های مستقل است،بدین معنی که اگر بر حسب اتفاق یکی از شهروندان عزیز فراموش کرده باشد که برای پارک در گوشه ی خیابان ،در مدت زمان مشخص، باید پول پرداخت کرده باشد،برای جلوگیری از جریمه شدن،(درآمد مستقلی) توسط شهروند عزیز،به پارکبان تعلق میگیرد. (البته جای تشکر باقیست،چون اکثر پارکبان های عزیز پول پارک را در جیب مبارک خود قرار داده و از این طریق به درآمد های نجومی درطی ماه دست پیدا می کنند.) البته گاهی اوقات برای شهروندان مشکلاتی هم پیش آمده و باید به ۲ پارکبان پول پرداخت کنند. در هر صورت شهروندان ما بسیار شگفت زده و هیجانی شده اند که برای ایستادن در هر قسمت از خیابان های تهران ،باید پول پرداخت کنند. و چه بسا در آینده ای نزدیک،شاهد پارکبان های پیاده رو،پارکبان های پارک،پارکبان های توالت عمومی،پارکبان های دانشگاهی،پارکبان های محل کاری،پارکبان های ورود به خانه و ... باشیم. این است کارآفرینی مدرن و این است مزایای دست یابی به انرژی صلح آمیز هسته ای. به امید موفقیت ایران زمین.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 2:3 توسط دختر مثبت |
|
|
اگر از زندگیتون خسته شدین..... اگر هیچ راهی برای ادامه ی زندگیتون ندارید......... اگر از فرط خود خواهی هیچ کسو قبول ندارید............. اگر فکر میکنید که زندگی براتون بی معنیه...... اگر از درد های عضلانی رنج می برید.... اگر از فرط عشق به جان رسیده اید...... اگر می خواهید آینده ی زن و بچه تان تامین باشد...... اگر به دنبال خانه ی رویایی خود می گردید......
فرصت را از دست ندهید...... بهترین کتابی که من در طول عمرم خوندم رو شما هم بخونید و بعد از اون منو دعا کنید که این کتابو بهتون معرفی کردم. این کتاب ۴۳۰ صفحه دارد و به نظر من اصل کتاب از صفحه ی ۱۷۵ شروع میشه.............بخونید و لذت زندگی رو حس کنید: کتاب زندگی پس از مرگ نوشته ی مسیو لئون دنی ترجمه ی عبدالمجید حکیم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 14:37 توسط دختر مثبت |
|
|
پست قبلی دروغ ۱۳ بود!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 13:58 توسط دختر مثبت |
|
|
بالاخره بعد از قرنی یه عروسی داره تو خانواده ی ما راه می افته! عروسی کی؟عروسی خواهر بچه مثبت! من نمی دونم کی حاضر شده باهاش عروسی کنه؟ اما خوب من اینقدر خوشحالم که انگار عروسی خودمه..(هر چند خواهرم ۳ سال از من کوچک تره)..........حالا داریم کار های عروسی رو میکینم.....قراره بیان خواستگاریش.......آخ که من چقدر بخندم...... آخر ما موندیم و اون رفت. آخ جون.همه چیزاش مال من میشه....... من موندم این دخترا چطوری تو دانشگاه با این پسر ها آشنا میشن که کارشون به ازدواج میکشه! ما که تو دانشگاه با هر کی آشنا شدیم یا بو میداد ،یا اینقدر کثیف و بد تیپ بود که نمیشد تو صورتش نگاه کرد، یا دو دره باز بود، یا زن داشت،یا عاشق یکی دیگه بود ،یا هم سن بابام بود..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 0:10 توسط دختر مثبت |
|
|
هر کی تا حالا جهنم رو تجربه نکرده،حدود های ساعت ۲ یا ۳ بعد از ظهر سوار اتوبوس های شرکت واحد بشه تا بفهمه. از وقتی که بلیط اتوبوسو میدی،تا وقتی که بتونی توی اتوبوس خودتو یه جور جا بدی،یه کم زمان میبره،اما تو این زمان اگه وصیتی چیزی داشتی میتونی بکنی،چون معلوم نیست که بعدا چه اتفاقی برات می افته...... من بدترین لحظات زندگیمو ،تو اتوبوس گذروندم: وقتی که یک ساعت و نیم منتظر اوتوبوس میشدم، وقتی که سوار میشدم و از فشار جمعیت نمیتونستم نفس بکشم، وقتی که از بوی بد دهن آدمی که رو به روم ایستاده بود به حالت مرگ می افتادم، وقتی که دم در اوتوبوس بودم و کسی میخواست پیاده بشه،لای در گیر میکردم اما داد نمیزدم، وقتی که جایی نبود تا دستمو بهش بگیرم و هیچ میله ای نبود تا بهش تکیه بدم و پاهامو باز میکردم تا با ترمز راننده توی قسمت مردونه نیفتم، وقتی که میله ی مردونه دم شکمم بود و از پشت هم ،مردم بهم فشار می آوردن انگار که داشتن منو فلک میکنن، وقتی که راننده ترمز میکرد و من با مغر توی قسمت مردونه می افتادم، وقتی که سرم درد میکرد و بچه ی مردم تو گوشم گریه میکرد و جیغ میزد، وقتی که صندلی های پر رو نگاه میکردم که هیچ وقت خالی نمیشه، وقتی که مجبور بودم توی اتوبوس ،راه یک ساعته رو به مدت ۴ ساعت بایستم، وقتی که کله ی کچل مردهای پیر و پاتال تنها منظره ای بود که در پیش روم قرار داشت، وقتی که یک عمله ی بد بخت، از میون کله ها به من چشمک میزد، اون موقع بود که به فکر( اتوبوس های خصوصی) افتادم! اتوبوس هایی که به سرعت منو به خونمون میرسوندن و قیمتش هم زیاد بالا نبود!، اتوبوس هایی که مثل اتوبوس های قبلی همه ی ایستگاه ها نگه میداشت، اتوبوس هایی که نمای زیبایی داشت،گرچه جایی برای نشستن نداشت، اتوبوس هایی که در ابتدا مردانه زنانه اش جدا نبود اما حالا با همت شهروندان میله کشی شد، اتوبوس هایی که( سبد کتاب شهر) داشت تا معلومات خود را بالا ببرم به جای اینکه وصیتم را بنویسم، آه ای اتوبوس خصوصی!! تو آمدی، بالاخره آمدی!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 20:58 توسط دختر مثبت |
|
|
امروز یه خانم چادری رو دیدم که داشت با پولش، لای دندوناشو پاک میکرد !! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:4 توسط دختر مثبت |
|
|
عجب سالی بود! پر فراز و نشیب ترین سال زندگی من......هر چند که پوست از کله ام کنده شد،اما چیزهای بزرگ و زیادی فهمیدم که به درد بقیه ی زندگیم می خوره.....هر چند که چند تا از بزرگترین اشتباه های زندگیمو کردم،اما باز هم فهمیدم که خدای بزرگی دارم که لحظه به لحظه ی زندگیم،نباید ازش غافل بشم. لعنت به تو ای شیطان پلید که خدای منو ازم دور کردی.........لعنت به تو ای شیطان کثیف،که بزرگترین عشق دوران زندگیمو ازم گرفتی.....لعنت به تو....لعنت به تو.....لعنت به تو..... خدامو با هیچ چیز عوض نخواهم کرد......اون تنها کسیه که از بغض دلم خبر داره.........اون تنها کسیه که هر وقت صداش کردم بی چون و چرا به ندای دلم جواب داده........اون تنها کسیه که صلاح زندگیمو میدونه......خدای مهربانم........منو ببخش.........منو از تمام گناهانی که در این سال مرتکب شده ام پاک بگردان........خدای مهربونم.......عشق واقعی رو به زندگی من برگردون،عشقی که به خاطر بدست آوردنش خیلی سختی کشیدم،اما با یک (نیرنگ کوچک) اونو از دست دادم....لعنت به تو ای شیطان که هیچ راه جبرانی برام باقی نذاشتی لعنت به تو.....................خسته ام از این دنیای پوچ و دروغ.......خسته ام از آدم های دورو..........خسته ام از زرق و برق زندگی..........خسته ام من........خسته ام من...........مثل مرغ بال و پر شکسته ام من.
دوستان مهربان و یاران صمیمی و باوفای من..هر کدام از شما، اگه دلخوری یا ناراحتی ای چیزی از من دارین با من در میان بگذارید،حتی اگه فکر میکنید نوشته های طنز من باعث دلخوریتون شده حتما به من گوشزد کنید،اگه فکر میکنید در دوستی با شما کم گذاشتم ،حتما بگین،من الان خود خودم هستم،نه اون بچه مثبت قصه. منتظر نوشته هاتون هستم . اگه تشکری چیزی هم دارید بگین...
در ضمن: ۱۹۴ روز به پایان برج میلاد مانده!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 19:59 توسط دختر مثبت |
|
|
چند روز پیش از بغل یه زن و شوهر آفریقایی رد شدم،.....بوی شیر کاکائو می دادن!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 13:37 توسط دختر مثبت |
|
|
عجب خبر جالبی! فرار شهرام جزایری با اغفال کردن ماموران!! خوب حالا این فرار کرد از زندان(که خوب کرده....پول زیاد داشتن جرمه آخه؟؟؟)..... (تازه خودش هم گفته اگه اجازه به من بدین من میتونم مشکل بیکاری رو تو مملکت حل کنم!!!! فقط با چند تا خلاف کوچیک!! خدا عمرش بده.......خوب وقتی مخش کار میکنه ازش استفاده کنین دیگه........این همه بیکار براش دعای خیر میکنن)......راستی :اون یکی چی پس؟ (علی اکبری) که مدعی انرژی درمانی بود !!!!؟ اونم خوب حتما مامورا رو اغفال کرده از کشور فرار کرده (با وجود وثیقه ی ۳ میلیارد تومنی!!!)......خوب اونم هیچی......این (علی زاغی) که تو محله ی ما بود گرفتنش چی؟ به جرم :(اغفال دختران جوان-تهیه ی سی دی های مبتذل-نگهداری اسلحه ی گرم در خانه-زور گیری-و قاچاق مواد مخدر وهزاران خلاف دیگر......) که الان راست راست داره تو محله راه میره.....تازه روز عاشورا هم اومده بود علم بلند کنه!! اون علم بخوره تو کمرش......... خدا میدونه......اگه دست من بود با دستای خودم می کشتمش......کثافت بی همه چیز یه دختره تو محله رو(......) کرده و ازش بچه دار شده ،بعد زده زیرش گفته از کجا معلوم بچه مال من باشه!! متاسفم واسه اون دختری که به یه همچین ارازلی بها داده .........ولی شب عاشورا خوشم اومد.......اومده بود موتورشو از اون گوشه ی کوچه در بیاره........منم نمی دونستم موتور مال اونه........وای ساده بودم واسه خودم دسته نگاه میکردم......اومد موتورشو برداره......خیلی ترسیدم......اما از جام جم نخوردم.......ببینم میخواد چی کار کنه؟؟ بی همه چیزه خلاف کار!! گفت:ببخشید خانم.......یعنی برو اون ور.......منم اخم کردم وای سادم سر جام. به امید ظهورش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:36 توسط دختر مثبت |
|
|
روحت شاد هیتلر جان......هر جا که هستی.......چه عیبی داره ۵۰ میلیون آدم کشتی؟ نه.....چه عیبی داره؟مگه اون موقعی که تو از شهرتون سفر کردی و رفتی یه شهر دیگه به دنبال هنر و نقاشی.......کسی محلت گذاشت؟؟؟؟ چرا محلت نذاشتن؟؟؟؟ چرا مجبور شدی تو فقر و بد بختی از روی کارت پستال ها،نقاشی بکشی و به مردم بفروشی تا بتونی نون بخوری؟ مگه کسی به اون همه احساسات پاک تو اهمیت داد که تو بدی؟؟؟؟ نه... نداد........اگه تمام دیوونه ها رو کشتی....اگه همه ی فلج ها و عفریت هارو کشتی....اگه همه ی سیاسیون کشورتو کشتی......اگه کاری کردی که ۳ تا دوست دخترت به خاطرت خود کشی کنن.......اگه جنگ جهانی دوم رو راه انداختی.........خوب کردی.........مگه یک کدوم از این آدم ها واسه تو ارزش قائل شدن که تو واسشون ارزش قائل شی؟؟ منم جای تو بودم همین کارو میکردم...... روحت شاد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 0:42 توسط دختر مثبت |
|
|
راستش چند شب خلاصه یادم اومد که لوکیشن فیلمبرداری باغ مظفر نزدیکای خونه ی ماس.....اما دقیقا کجاس؟ نمی دونستم.....برای همین با مامان رفتیم اونجارو کشف کردیم.....فقط ۵ دقیقه باخونمون فاصله داره....یه باغ بزرگ و قدیمی تو خیابون یخچال........جایی که ۱۰۰۰ بار موقع مدرسه رفتن از جلوش گذشته بودم ولی بهش نگاه هم نکرده بودم....یکی دو تا از هنر پیشه هاشو دیدم داشتن می رفتن تو..ولی برای من جذابیتی نداشت.....اینقدر که قبلا ها ازشون امضا و عکس گرفته بودم....خودم هم که وقتی تو اون فیلمه بازی کردم، خیلی وقته به جمع هنرمندان اضافه شدم....!!! خلاصه برگشتیم........شب دوباره مهران مدیری اومد به خوابم....با خودم گفتم حتما یه چیزی هست دیگه! وگرنه واسه چی باید مهران مدیری هی بیاد به خوابم؟!! برای همین شروع کردم به نوشتن......... یه قسمت برای سریال باغ مظفر نوشتم......به نظر خودم بد نشد....اما موضوع این بود که حالا چی کارش کنم؟!!! دیروز صبح زود رفتم اونجا که متنو بدم دستشون....با خودم گفتم:سنگ مفت ،گنجشگ مفت....!! یا ازم میگیرن یا نمی گیرن دیگه!! تازه چند شب هم هست موضوشون خیلی بی مزه شده....شاید متنم به دردشون بخوره......مامانم میگه:دختر تو چه ساده ای....اونا متناشونو قبلا نوشتن......متن تورو می خوان چی کار.......؟فکر کردی به همین راحتیه؟؟ ؟؟ با این وجود رفتم اونجا........دیدم ۲۰۰ تا بچه مدرسه ای دختر این ور وای سادن......۲۰۰ تا پسرشون اون ور......در هم بسته بود........هر چی زنگ زدم وا نکردن.......به بچه ها گفتم این مهران مدیری کی میاد؟ گفتن از همه دیر تر می آد......همشون منتظر بودن.......به من گفتن شما چی کار دارین؟ گفتم یه متن نوشتم می خوام بدم بهشون......یه دفعه همشون ریختن رو سرم.........دیالوگارو میکشیدن که ببینن........یکیشون میگفت :ببخشید شما ادبیات خوندین؟یکیشون میگفت: مهران مدیری آدم خوبیه؟اون یکی میگفت :سلام منو به مهران مدیری برسونین!! من هر چی میگفتم بابا.....خود منو هم راه نمی دن تو......مگه می فهمیدن......!!! هی تعدادشون زیاد تر شده بود.....به هم میگفتن:این نویسنده ی باغ مظفره!!! یکی از بچه ها هم اومده بود به زور از من شماره تلفن میگرفت!! خلاصه با هاشون خداحافظی کردم رفتم خونه......بابام گفت کجا بودی؟گفتم باغ مظفر.......!!!.اینقدر خندید که همه از خواب پریدن....به من گفت:فقط بهت بگم که واست متاسفم.......!! برو به جای این کارا زبانتو بخون....!!! .امروز دوباره رفتم اونجا....دوباره دم در شلوغ بود......متنارو دادم به دربونه.......گفتم میشه بدین به آقای قاسم خانی یا یکی از نویسنده هاشون........؟؟گفت :خودشون گفتن؟ گفتم نه.......حیف که آدم دروغ گویی نیستم....وگرنه رفته بودم تو ،با ۲ تا دروغ درست حسابی.......متنارو پسم داد....گفت نمی تونم بدم بهشون.........چند دقیقه وایسادم مردمو نگاه کردم......دختره با اون هیکل گندش گریه میکرد.....میگفت چرا با من بد حرف زدن؟؟ !!!! چرا منو راه نمی دن تو!! دوباره یکی دیگه از دربونارو دیدم......گفتم اینو میدی به آقای مهران مدیری؟ گفت اینا متن نمی خوان..۲ روز دیگه تموم میشه برنامه......گفتم حالا اتفاقی که نمی افته بدی بهشون.......ازم گرفت.....گفت باشه.....میدم بهشون............حالا خدا میدونه.......یا میده بهشون اونا خودشون میندازن تو سطل آشغال یا خود دربونه همون گوشه میندازه تو سطل آشغال!! یا این که متن منو به اسم خودشون می سازن تموم میشه میره.......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:25 توسط دختر مثبت |
|
|
منو ببخشید دیر اومدم.یه کم دپرس بودم. ۱۴ دی ۸۵ مصادف شد با جشن فارغ التحصیلی ما.خلاصه ... اول یه گردهمایی برامون گذاشتن که چی کار کنیم...چی کار نکنیم........یعنی نظرمونو مثلا پرسیدن.تازه...نفری یه فیش غذا هم دادن و گفتن امروز چلو کباب مهمون مایین! ما هم کلی تعجب کردیم.....بعد از تصویب شدن زمان جشن و مبلغ جشن(۱۵۰۰۰۰ ریال) رفتیم برای ناهار.....بعد از اینکه غذا رو گرفتیم آقاهه گفت که لطفا برای شادی روح برادرم فاتحه بفرستین! که یکی از بچه ها گفت: نمی فرستیم....ما گفتیم که اینا الکی به کسی غذا نمی دن ها!! من که وقتی فهمیدم غذا خیراته و یاد اموات افتادم غذا بیشتر بهم چسبید! خلاصه....قبل از جشن رفتیم لباس و کلاه فارغ التحصیلی رو گرفتیم اومدیم خونه. لباس من که رو زمین میکشید. کلاهم هم که رو سرم لق می خورد،باید پارچه ای چیزی می ذاشتم توش که سفت رو سرم وای سه! خلاصه گفتن جشن ساعت ۱ شروع میشه، شما ۱ اینجا باشین.........مهمون هاتون بعدا بیان.ما هم کله ی صبح پا شدیم که تیپ بزنیم.بعد با بچه ها قرار گذاشتیم که خودمون زود تر بریم. ولی نمی دونم چی شد ساعت ۵/۲رسیدیم! آخه جشن تو خیابون امام حسین(ع) بود.ما هم زیاد اونورا رو بلد نبودیم ،گم شدیم.نصف راهو دنده عقب رفتیم. تازه می فهمیدم اون آقاهه که گفت ( فکر می کرده ماشینا دارن میرن،نگو دارن می آن) یعنی چی! خدا رحم کرد سالم رسیدیم. رفتیم اونجا دیدیم هنوز هیچ خبری نیست.همه فقط هی از خودشون عکس می گرفتن.ما هم شروع کردیم هی عکس گرفتن.یه ربع بعد مامانمون اینا اومدن.ما همه جلو نشستیم، مهمونا پشت نشستن...نصفشون هم جا نبود وایسادن.حالا خوبه مامانا رو از بابا ها جدا نکردن! خلاصهحراست دانشگاه اومد قرآن خوند ،بعد مجری اومد مزه ریخت و گفت یه برنامه ی ویژه داریم.یه گروه موزیک سنتی از کرمانشاه براتون آوردیم لذت ببرین.بعد یه سری بچه ی ۱۲ ساله اومدن رو صحنه. بعد نیم ساعت سازشونو کوک کردن.بعد بچه هه شروع کرد به چه چه زدن....ما هم از بد بختی شروع کردیم به دست زدن! اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین! سرمون داشت می رفت! به جون خودم انگار اومده بودن اونجا تازه تمرین کنن! بعد دیدیم مثل اینکه این قسمت تموم شد.بچه هه سنتورشو جمع کرد.دوست من گفت:دوباره...دوباره! بعد یه دفعه دیدیم نه....مثل اینکه اینا نمی خوان برن.بچه هه تازه جای سنتورشو گذاشت زیر سنتورش که بیاد بالا تر،راحت تر بزنه! یه ۵/۱ ساعتی علاف بودیم. یه کم دیگه کشش می دادن مردم به فحششون می کشیدن.....بعد مراسم اهدای لوح تقدیر شروع شد. اسم ها رو خوندن......یه ۹۰ نفری رفتن اون بالا.....یه دفعه گفتن این قسمت هم تموم شد.لوح بقیه ی بچه هارو بعدا میدیم.ما هم جز همون بعدنی ها بودیم! راستی........تعداد دخترایی که تو جشن بودن حدود ۱۵۰ نفر بود.پسرا مون ۱۰ نفر بودن. که از خجالت رفته بودن اون جلو نشسته بودن. اینقدر که این پسرا بی احساسن. هیچ کدومشون نیومده بودن. بهتر. اونایی که باید می اومدن اومدن...... بعد گفتن یه آنتراک ۱۰ دقیقه ای....بعد من تا رفتم بیرون فهمیدم که دارن پذیرایی میکنن...نسکافه می دادن....به هر کس یه دونه.... با یه ظرف یه بار مصرف که توش یه کیک بود با یه موز و ساندیس با یه چیز که دیگه آخرش بود(بادام زمینی!!) البته من خواستم بگیرم.چون گشنم بود،چون وقت نشد ناهار بخورم.خانمه گفت فیشتو بده.که بعد فهمیدم فیشم توسط بچه ها غارت شده.که یه دفعه گفتن :خانم ها........آقایون برای ادامه ی جشن تشریف بیارین تو....من تنها کار مفیدی که کردم رفتم دستشویی خودمو تخلیه کردم. بعد هم اسم استادا رو خوندن....ما هم هی جیغ زدیم.چون چراغا خاموش شده بود.....دیگه خر تو خر شده بود.....بعد هم استاد شاملو (دختر عموی شاملوی اصلی) که فکر کنم ۹۰ سالو داره،به روی صحنه دعوت شد. یه یک ربعی طول کشید تا ایشون خودشونو اونجا برسونن تا جوایزو به بچه ها بدن. بعد هم اسم منو خوندن........منم یه دستم به کلاهم بود که نیفته،یه دستم به شنلم بود که رو زمین نکشه وبعد خودمو اون بالا رسوندم...........عجب لحظه ای بود! وقتی اسممو خوندن بچه ها اینقدر جیغ زدن که همه فکر کردن من استادی چیزی ام اینقدر همه منو دوست دارن! بعد هم دوباره یکی از همون بچه ها برای تک نوازی !به صحنه دعوت شد! بعدشم سوگند نامه خوندیم.که البته من فقط آمینشو گفتم.چون اون موقع دیگه کسی تو سالن نمونده بود.من تنهایی وایساده بودم میگفتم آمین!!! آمین!!! این هم از جشن فارغ التحصیلی ما! در کل خیلی خوش گذشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:39 توسط دختر مثبت |
|
|
من میرم اون چیزی که باید بشم ،میشم،برمیگردم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم دی 1385ساعت 20:21 توسط دختر مثبت |
|
|
به نظر من که بدترین نفرین دنیا اینه که بگی( ان شاءالله عاشق شی ولی به عشقت نرسی!) اما این قضیه که می خوام تعریف کنم در مورد یه چیز دیگس........ تو دانشگاه ،ما یه استاد داشتیم به نام آقای (غمخوار) که گویا ایشان دکترا داشتند اما دکترای قلابی یا اصل ، نمی دونم!؟ اما تنها چیزی که نداشتند سواد بود......اما با این وجود همه ازشون حساب میبردند و حتی استاد نمونه هم انتخاب شده بودند! تازه برای تقدیر همیکبار مدیر دانشگاه سر کلاس آمد و گل و تقدیر نامه برایشان آوردند.......(اون لحظه دلم می خواست تقدیر نامه رو بکوبم تو سر استاد......هر چند که این ها فقط فکر های پلیدی بود که به ذهنم میرسید و برای گرفتن نمره ناچار بودم همه چیز را قبول کنم) جالب اینجاس که خود استاد یه بار دلیل موفقیتشو توضیح داده بود: (من تو عمرم به هیچ کس باج ندادم)....!!.وقتی هم توی اتاقش می رفتیم در مورد تحقیقایی که بهمون داده بودن سوال کنیم،همیشه شکلات و آبنبات و گز و این چیز ها تعارف میکرد که بچه گول بزنه..............که من یک بار گفتم :نه استاد خیلی ممنون....نمی خورم........نمی خوام نمک گیرتون بشم! استاد کلی خنددید.....فکر کرد شوخی دارم.....اما من شوخی نداشتم..........می دونستم که یه روزی مجبور میشم پشت سرش حرف بزنم.برای همین نمی خواستم مدیونش شده باشم...... ما درس( شهرداری ها) و( سازماندهی و اصلاح تشکیلات و روش ها) رو با ایشون داشتیم...خلاصه ...کلاس سر ساعت ۱ بعداز ظهر شروع میشد و استاد پشت در آماده بود تا ساعت ۱ بشه بیاد تو....برای همین من از ترسم از ساعت ۱۲ سر کلاس بودم...کلاس شروع شد: استاد:(با لبخند) خوب .سلام خانم ها...حالتون که خوب هست ان شاءالله..... دانشجویان:بله...... استاد:خوب درسمون تا کجا رسیده بود؟ من:استاد .تا سر فصل دوم... یکی از دانشجویان: تق تق.......میشه بیام تو؟ استاد: (با خشم) برو بیرون خانم........کلاس ساعت ۱ شروع میشه.....الان ۱ و پنج دقیقس....... همان دانشجو:استاد..ترو خدا........بذارین بیام تو....... استاد:نمیشه خانم........مثل اینکه نمی فهمین......درو ببند برو ...وقتمونو نگیر.......... دانشجو: (در را با شدت از روی ناراحتی میبندد) استاد:کجا بودیم؟ دانشجویان: استاد سر فصل دوم استاد: به یکی از بچه ها اشاره میکند برو او را صدا بزن....... دانشجو: وارد کلاس میشود...استاد میگوید برای دفعه ی بعد باید برای همه شیرینی بیاوری تا دیگه دیر نکنی.........دانشجو هم با خوشحالی موافقت میکند.....دانشجویان هم می گویند:نه استاد.....شیرینی نه.....بستنی بیاورد...........و جرو بحث ادامه دارد......... استاد:(ساعت ۱:۳۰) خوب.....شروع میکنیم..سوالی چیزی که نداشتین؟ دانشجویان:نخیر.... من:بله استاد سوال داشتم استاد:بذارین درسمو بدیم ..خیلی عقبیم...شما بعد از کلاس سوالتو بپرس. من:(با ناراحتی): بله استاد. استاد: خوب.به نام خدای بخشنده ی مهربان...با توجه به این زمینه ای که قبلا اشاره کردیم ،ملاحظه می فرمایید که بر این مبنایی که وجود داره،این زمینه ها قبلا اشاره شده! خوب....تعریف سازماندهی رو کی میدونه؟ دانشجویان:(در حالی که از روی کتاب تقلب میکنند): استاد سازماندهی یعنی......... استاد: بله .....درست فرمودین....دیگه کی میتونه بگه؟ یکی دیگه از بچه ها: استاد سازماندهی یعنی........ استاد:بله......خوب......حالا که بر اساس این زمینه ها،تعریف سازماندهی رو مورد بررسی قرار دادیم،حالا یکی از خانم ها از روی کتاب بخونه که بیشتر توی ذهنتون جا بگیره....... خلاصه کلاس از ساعت ۱ تا ۴ طول میکشید و کسی حق نداشت از جاش جم بخوره........حتی آب و دستشویی هم تعطیل بود.......البته اون دیگه دست خودمون بود.اگر می رفتیم بیرون......برای همیشه باید می رفتیم بیرون.......برای همین من بعضی وقت ها از خستگی و کمر درد گریم میگرفت........۲ و ۳ بار سر کلاس از بد بختی اشک می ریختم........ چه بد و بیراه هایی که همه بهش نمی دادن.... خلاصه.......آخر ترم مادر یکی از بچه ها فوت کرده بود......ما شماره ی استاد رو با هزار زحمت گیر آوردیم که ازش خواهش کنیم این دانشجو با اون حالش بیاد سر جلسه ی امتحان و اسمش رو بنویسه و استاد لطف کنه ۴ نمره ی دیگه علاوه بر۶ نمره ی کلاسی که قبلا دانشجو گرفته بود عنایت کنه تا ایشون قبول شودن....اما استاد با خشم فراوان مخالفت کرد......... این دوست من این قضیه تو دلش موند....بد جور دلش شکست.........و در نهایت استادو نفرین کرد.........و استاد به فاصله کمی سکته ی قلبی کرد و دل همه خنک شد....... ترم بعد این دوستمون از روی ناچاری مجبور شد با همین استاد کلاس برداره.......استاد با دهن کج و کوله وارد کلاس شده بود ...و تا دوست منو دیده بود شروع کرده بود حلالیت طلبیدن.......که من اشتباه کردم.......من غلط کردم.......خانم شما منو نفرین کردین؟ دوست من هم به خاطر اینکه نمره بگیره گفته بود: نه استاد......ما حاضر نیستیم یه مو از سر شما کم بشه!! اما در هر صورت همه ی دانشگاه فهمیدن که نفرین دوست من،گریبانگیر استاد شده بود! خلاصه.......اگه استادین حواستون جمع باشه........... شما مسئولیت بزرگی به گردنتونه......نفرین بچه ها زود میگیره.!! و بد جور میگیره !!! (در ضمن فراموش کردم که بگویم،بالاترین نمره ی کلاس ۵/۱۷بود که من آن را کسب کردم) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 12:55 توسط دختر مثبت |
|
|
دوستان....شخصی با اسم من به وبلاگ شما می آید و فحش مینویسد...فکر کنم دیگه بدانید که چه کسی هست......اهمیت ندهید.. فقط باید بگویم برایت واقعا متاسفم.....امیدوارم به عذاب الهی گرفتار شوی.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:47 توسط دختر مثبت |
|
|
نمی دانم تا به حال عزیز ترین کس زندگی تان در دستانتان جان داده است یا نه؟ حتی تصور کردنش هم سخت است،اما من آن را تجربه کردم...... زمستان بود.......هوا خیلی سرد بود....سوزش گدا کش بود......در حیاط بالای سر او ایستاده بودم.......لحظات آخرین عمرش بود......گربه ی عزیزم.......دوست دوران تنهایی هایم.....نمی دانستم چه باید بکنم......می لرزید........عصر آن روز دامپزشک به بالای بالینش آوردم......گفت:آمپول های ۲۰۰۰۰ تومانی میتواند بزند.........آن موقع ۲۰۰۰۰ تومان خیلی بود........گفت بهتر است او را به دست طبیعت بسپاری اش تا بمیرد..........آه که آدمی چقدر میتواند خودخواه باشد.......... می لرزید........تمام بدنش پر از گل و کثافت بود......لای موهای بدنش چیزهایی چون پینه بسته بود.......لحظات واپسین عمرش بود.......من بی اختیار اشک می ریختم.......به(( آنها ))گفتم:بگذارید بیارمش داخل.....هوا سرد است......گفتند: نه.......کثیف است........میکروب دارد............آه که آدمی چقدر خودخواه است...........نمی دانستم چه باید بکنم.....برایش شیر داغ آوردم..........اما دیگر نمی توانست بلیسد.......گوشت لخم برایش گذاشتم..........ناله ای کرد.........فهمیدم می خواهد بخورد........اما نمی تواند.........زجر میکشید.........می لرزید.......ناگهان فکری به ذهنم رسید..........در آن هوای سرد تنها آغوش من بود که او را گرم میکرد..........خواستم بلندش کنم.........اما دیگر حتی به من هم اعتماد نداشت.........می خواست بگریزد............می خواست در خلوت بمیرد........اما من نگذاشتم...........او تمام زندگی من بود........نمی توانستم تنهایش بگذارم.....بغلش کردم......روی پاهایم گذاشتم........نفس عمیقی کشید.......انگار احساس آرامش میکرد........اشک هایم پیاپی روی صورتش می ریخت......نگاه کردم.........((آنها ))از پشت پنجره به حالت استهزا به من لبخند میزدند......دعا کردم.......خداوندا..........دوست تنهایی هایم را از من نگیر........ ناگاه ناله ی بلندی کرد.........دست و پا زد.......در حالت احتضار بود.......دلش می خواست به اتاق برود........به گرما نیاز داشت........در چشمانم نگریست............اشک هایم به روی صورتش ریخت.......مردمک چشم هایش رفت............و ناله ی بلندی کرد.........صدایش هنوز در گوشم طنین انداز است......دست و پا زد و دیگر تکان نخورد.............او در آغوش من جان داد......او مرده بود...........نمی دانم چه کسی میگوید قشنگ من روح ندارد؟ روح او به پیش خدا رفته بود..........و این تنها چیزی بود که مرا آرام میکرد...........وقتی صدای گریه های من شدت یافت(( آنها)) گفتند:بالاخره مرد؟.........گفتم آری.مرد..........آه که آدمی چقدر میتواند خود خواه باشد........تا نیمه های شب گریستم........هوا خیلی سرد بود. شروع کردم به کندن باغچه..می خواستم دفنش کنم.........او را درون خاک گذاشتم.....برای آخرین بار به او نگریستم......و خاک را به روی صورتش به آرامی ریختم.........کمی احساس آرامش کردم......فردای آن روز وقتی به بالای خاکش رفتم،خاکش جا به جا شده بود.....شک کردم......شروع کردم به کندن........((.آنها)) او را درون سطل زباله کرده بودند و به بیرون انداخته بودند......تا مبادا خانه بوی تعفن بگیرد.........آه که آدمی چقدر میتواند خود خواه باشد.......... از آن شب سیاه سال ها میگذرد..........از آن پس هر گاه ((آنها)) در سوگ کسی اشک میریزند،من می ایستم و لبخند میزنم.... برگرفته از خاطرات بچه مثبت بازپروری در ذهن:ساعت ۱۲ تا ۳ شب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 8:12 توسط دختر مثبت |
|
|
۳ و ۴ شب پیش یه خواب عجیبی دیدم.........خواب دیدم یه پسر بچه به دنیا آوردم دارم بهش شیر میدم!!! خدا اون بالا سر شاهده.........من به تنها چیزی که فکر نمی کنم شوهر و بچس !!! قیافه ی بچم این شکلی بود:
شبیه من که ۱۰۰٪ نبود........شاید شبیه باباش بوده باشه......نمی دونم!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:33 توسط دختر مثبت |
|
|
یکی از هم وطنان عزیز که بسیار مومن و متعهد به قوانین خدا و پیامبر خدا هستند نوشته هایی در قسمت نظریات برای من ارسال نمودند : (برات متاسفم با این وبلاگ مسخره ات توی تازه به دوران رسیده که هر کی از این حرفها زد فکر کردی میگن روشن فکره نه داداش در ضمن وبلاگت اگه این مطلب رو پاک نکنی بسته میشه)
.بعد از پیگیری پی بردم که ایشان یک به اصطلاح (مبلغ دینی هستند) و وبلاگ ایشان هم در همین رابطه طراحی شده است. پس از گفتگوی طولانی با ایشان در باره دین و رعایت ادب و احترام با ایشان با این جملات رو به رو شدم: (این ها رو واسه **** نه واسه من چون تو اگه از اسلام بویی برده بود ولی فقیهت رو مسخره نمیکردی بدبخت ایشان (امام به حق) هستند تو اگر در دوران امامان هم بودی مثل عمر و شمر بودی من حاظرم با تو که به من میگی قرآن هم نخوندم درباره دین به مذاکره بنشینم تا ببیننیم کی پیروز میشه در ضمن تو اگه از دین بویی برده باشی زود جوش نمیاری و اگه به دستورات خدا بودی که نایب به حق اما زمان رو مسخره نمیکردی تو انقدر ترسویی که وبلاگت رو هم آدرسشو ندادی برات خیلی متاسفم دوباره من پاسخ ایشان را دادم و اکیدا تاکید کردم که من وبلاگم مطالب طنز هست و به هیچ عنوان قصد توهین به کسی را ندارم،در ضمن شما هم به هیچ عنوان قصد توهین به خانواده ی من را ندارید....به ایشان یاد آور شدم که آرزوی ظهور امام زمان از بزرگترین آرزوهای بنده هست.....و یاران امام زمان تقریبا شناخته شده اند و شما مطمئن باشید که جز آنها نیستید.......... .......شما مطالب وبلاگ من را درست مطالعه ننموده اید........ایشان بعد از ساعت ها وقت گذاشتن برای مطالعه ی وبلاگ من دوباره اینگونه پاسخ دادند: (فقط میتونم بگم هم خودت هم ********** هستید و گرنه مغلته نمی کردی اگه راست میگی بیا در باره دین بحث کنیم تا ببینم توی به اصطلاح مسلمون از اسلام میدونی یا من در ضمن خیای با حرفام سوختی نه ؟ در مورد امام زمان هم اینو بدون که گزاف گفتی چون هیچ مرجع تقلیدی اسم یاراشون رو نگفتن توی قرتی حالا دم در آوردی مثله معاویه لعنتی ادعا دین میکنی نه عزیز تو هنوز دهنت بو شیر میده که بخواهی خودت رو مسلمون بدونی اون هم مسلمون شناسنامه ای ! من آمار تو رو از اطلاعات گرفتم تو برو اول مانتوت رو جمع کن و تو عزاداری امام حسین اونجوری نیا بیرون در ضمن چون گنده تر از دهنت حرف زدی وبلاگت رو میدم ببندند) یکی از دوستان عزیز که از ایشون تشکر می کنم ،با اینکه شناختی از ایشون ندارم در پاسخ ایشان این مطالب را نوشتند: اي قربون سواتت علي جون. در ضمن قرار است که من با ایشان مناظره ی دینی و اخلاقی داشته باشم تا شاید ایشان بتوانند مرا ارشاد کنند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 18:11 توسط دختر مثبت |
|
|
پیام مقام معظم رهبری به آقای حسین رضا زاده: از اینکه مردم را خوشحال کردید صمیمانه تشکر میکنم. من هم تبریک میگم.... فقط یه چیزی !! این لباس وزنه برداران مرد خیلی بده........برای همین ما خانم ها خجالت می کشیم مستقیم مسابقه رو نگاه کنیم...واقعا خود صحنه است!.فقط اخرش که میگن :ورزشکاران..دلاوران...نام آوران......ما می فهمیم که مسابقه رو بردن.......آخه خداییش خیلی بده لباسشون.......لباس های این کشتی گیر ها که بد تر! حرکاتشون هم که دیگه....!!! این فوتبالیست ها هم که معلوم نیست چرا موقع ضربه های آزاد،وقتی دیوار دفاعی می بندن، دستشونو یه جای بد میذارن.......البته ببخشید ها! حالا که جمهوری اسلامی اینقدر پای بند به این جور مسائل هست..یه فکری برای ما خانم ها هم بکنن که حداقل تو ورزشگاه که نمی تونیم بریم،از تو تلویزیون بتونیم این مسابقه ها رو ببینیم!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 21:18 توسط دختر مثبت |
|
|
اولین برف زمستانی چهره ی تهران را سفید پوش کرد: صبح باید می رفتم کلاس زبان.....درسمو خوب نخونده بودم........بلند شدم دیدم همه جا پر برفه..............به به....دلم می خواست فقط یه ربع دیگه بخوابم......فقط یه ربع........درسمو که خوندم،دیدم تلفن زنگ زد.......خانمه گفت از کلاس زبان تماس میگیریم......امروز تشریف نیارین..کلاستون کنسل شده...........وای خدایا...........چقدر خوشحال شدم........رفتم پرده ی اتاقو زدم کنار.........پریدم رو تخت.......زیر لحاف گرم..........برفو از پنجره نگاه کردم...........وای چه لذتی داشت.............خیلی خوب بود..........خیلی............... -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- توصه ی اکید من به شما در شبهای زمستان: لطفا از خوردن هر گونه غدای باد دار شامل(آبگوشت،انواع حبوبات مانند لپه،نخود،عدس،لوبیا و سبزیجاتی همچون کلم) و رفتن به زیر لحاف جدا خودداری کنید.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 17:32 توسط دختر مثبت |
|
|
خلاصه رفتم با مشقت فراوان، کتاب های روانشناسی رو گرفتم که مطالعات (کارشناسی ارشد) امروز داشتم یه مطلب در درس( روانشاسی مرضی)می خوندم تحت عنوان:عقب ماندگی ذهنی نکته ی جالب توجه اینجا بود که (جنس مذکر ۵/۱ برابر جنس مونث بیشتر دچار عقب ماندگی ذهنی است!) کاریش نمیشه کرد عزیزان.....شاید در آینده من یه تحقیقاتی برای بهبود این موضوع انجام دادم هر کس مشکلی چیزی داشت از نظر روحی روانی دیگه میتونه با من در میون بذاره........من برای خدمت به مردمم نهایت سعیمو میکنم....... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:39 توسط دختر مثبت |
|
![]() شاید این جمعه بیاید....شاید..... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 22:1 توسط دختر مثبت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اهل تهرانم......
روزگارم بعد نیست...... یه لیسانسی دارم......... یه سر سوزن ذوقی.......... مادرم همیشه....... کتلت و قیمه و قرمه برام می آرد........ |
| پیوندها |
|
الهه ی عشق استاد منصوری زاده استاد مازیار ناظمی پسر های مثبت فرزاد آقای صادقی سالار و مکس پاتریک کامران نجف زاده |
|
RSS
|